طالباند و در قفاى غالباند * [ گاه ] « 1 » مطلوباند و گاهى طالباند
ميل غالب طالب آرد در نظر * سرّ مطلوب است بىشك راهبر
كام احمد چونكه شد جوياى شير * شد حليمه پيش آن طفل صغير
چه صغيرى كه ربوده در زمان * كرده اندر بند خود پير و جوان
چون حليمه روى آن دولت بديد * شير جوشيد و ز پستانش چكيد
ليك فهم آن علامتها نداشت * روى احمد ديد و ديگر واگذاشت
همرهانش جمله مقصودات خويش * داشتند و راه بگرفتند پيش
جمله احمد ديده بودند آن زمان * بهر فقر و فاقهء آن جان جان
روى گردانيده بودند از خرى * كه همىجستند جمله سرورى
مىنديدندش همى نامحرمان * شاه شاهان مهر و ماه دو جهان
پس حليمه ماند دلتنگ و خراب * كه به صد رو گشته بُد جانش كباب
قحط بود و شوهرش افلاس داشت * زين سبب در جان و دل وسواس داشت
شوهرش همراه بود آن صالحه * بهر مطلوبات خواندى فاتحه
همرهانش خيمهها برهم زدند * زان حليمه و شوهرش غمگين شدند
كه رضيعيشان نبُد آن مفلسان * شرمسارى داشتند و غبن آن
كه چرا طفل يتيم نامور * ما رها كرديم بهر سيم و زر
بازگشت آنگه حليمهء بينوا * تا برد آن پسنشين پيشوا
گفت چون رفتم به ناچار و ملال * تا فرا گيرم رضيع چون هلال
بستدم از آمنه آن درّ پاك * بازگشتم پيش قوم خوابناك
چون گرفتم آن پسر اندر كنار * گشت پستانم چو ابر نوبهار
شاخ خشك باغ دل سرسبز شد * منفذ پستان من خوش كبز شد
طفلك من دايما بُد خشكلب * سير خورد از دولت شاه عرب
از طفيلش جان من خرسند شد * نيز طفلم شاد و دولتمند شد
طفلكم از دولت آن زنده شير * خوش به كام دل بخورد از شير سير
هامش
( 1 ) . نسخه اصل : گاهى .