شير اهل درد جان مىپرورد * شير اهل زهد رخ مىگسترد
شير اهل زهد حيض است اى پسر * شير پاك عاشقان خون جگر
شير فقر و درد اى مرد سليم * هركه باشد روزىاش گردد عليم
دردمندان راست بىشك جام حلم * حلم چبود سرّ سرّ سرّ علم
علم با حلم اى پسر شرحش مپرس * هركه دارد گو بزن اسباب عرس
كه جهان گردانست در گرد حليم * زادهء حلم است و بس خلق عظيم
شرح دايهء مصطفى كن اى غريب * كه ز دايه مىشود سالك اديب
دايهء احمد حليمه بود فاش * نام آبايش بر ما گو مباش
زانكه حق فرد است و نزديكانش فرد * چند گويم در پى كثرت مگرد
يك زمان بشنو حكايات بشير * تا بگويم شرح پير و طفل و شير
از بزرگى جملگى اهل قريش * دايما بودند اندر بند عيش
دايه مىدادند فرزندان خويش * تا نگهدارند خون و جان خويش
از قبايل دايگان شيردار * مىشدندى بهر اطفال كبار
تا شرف يابند و نفع از شير خويش * مىفزودندى همى تدبير خويش
شد حليمه دربهدر چون عاشقان * مىشنيد آيا دماغش بوى جان
مىدويد و جانش در تن مىطپيد * همچو مستان مىخميد و مىچميد
خون و شيرش در درون مىكرد جوش * آه مىزد ناله مىكرد و خروش
طالب مطلوب بود و بىقرار * چون غريبى كو بود دور از ديار
پردهاى در پيش او و يار بود * بهر پرده جانش در آزار بود
وان طرف بد تشنه شاه بىسرير * مىگزيد انگشت خود از بهر شير
عاشق و معشوق جوياى هماند * هر دو دلريشاند و هر دو مرهماند
پشت اشتر برناستد تنگ بار * تو مكن چشم حقارت سوى خار
دايهء گل خار باشد خار خار * گل همىخواهى ميفكن خار خوار
طالبان دردمند اى خودپسند * كو به كو دنبال يارى مىدوند
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٧٦