تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
شير اهل درد جان مىپرورد * شير اهل زهد رخ مىگسترد شير اهل زهد حيض است اى پسر * شير پاك عاشقان خون جگر شير فقر و درد اى مرد سليم * هركه باشد روزىاش گردد عليم دردمندان راست بىشك جام حلم * حلم چبود سرّ سرّ سرّ علم علم با حلم اى پسر شرحش مپرس * هركه دارد گو بزن اسباب عرس كه جهان گردانست در گرد حليم * زادهء حلم است و بس خلق عظيم شرح دايهء مصطفى كن اى غريب * كه ز دايه مىشود سالك اديب دايهء احمد حليمه بود فاش * نام آبايش بر ما گو مباش زانكه حق فرد است و نزديكانش فرد * چند گويم در پى كثرت مگرد يك زمان بشنو حكايات بشير * تا بگويم شرح پير و طفل و شير از بزرگى جملگى اهل قريش * دايما بودند اندر بند عيش دايه مىدادند فرزندان خويش * تا نگهدارند خون و جان خويش از قبايل دايگان شيردار * مىشدندى بهر اطفال كبار تا شرف يابند و نفع از شير خويش * مىفزودندى همى تدبير خويش شد حليمه دربه‌در چون عاشقان * مىشنيد آيا دماغش بوى جان مىدويد و جانش در تن مىطپيد * همچو مستان مىخميد و مىچميد خون و شيرش در درون مىكرد جوش * آه مىزد ناله مىكرد و خروش طالب مطلوب بود و بىقرار * چون غريبى كو بود دور از ديار پرده‌اى در پيش او و يار بود * بهر پرده جانش در آزار بود وان طرف بد تشنه شاه بىسرير * مىگزيد انگشت خود از بهر شير عاشق و معشوق جوياى هم‌اند * هر دو دل‌ريش‌اند و هر دو مرهم‌اند پشت اشتر برناستد تنگ بار * تو مكن چشم حقارت سوى خار دايهء گل خار باشد خار خار * گل همىخواهى ميفكن خار خوار طالبان دردمند اى خودپسند * كو به كو دنبال يارى مىدوند
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 176 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى