تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
پهلوى دانا گريز و شاد باش * بار بىحاصل مكش آزاد باش رو به تأويل آر تا آگه شوى * تا ز آگاهى انيس شه شوى راست بشنو گرنه گوشت بر هواست * كه هميشه لطف حق با مصطفاست راى او گير ار همىخواهى حضور * كه از او پيدا شده اين عقل و نور عقل و نورش ديده‌بان خويش ساز * گر ندارى پيش عاقل جان گداز تا بصير قدرت يزدان شوى * تا چو مرغان خدا ، پرّان شوى دان كه آن مرغ ابابيل اى پسر * روح جانبازانست از شك درگذر از ازل تا به ابد اين عاشقان * بهر احمد كرده حق‌شان پاسبان آب درياى محبّت مىخورند * دائما در دشت عزت مىچرند نى مكان دارند و نى انبار و بار * زان بود پروازشان در هر ديار بر فراز دين احمد مىپرند * غصّه‌هاى جسم احمد مىخورند بىنشان‌اند اين ظريفان بلند * شرحشان در كشف جو اى ارجمند زانكه آنجا ذكرشان رفته تمام * هست پيدا همچو مهر بىغمام قدرت حقّ و ظهور معجزات * هست با ايشان هميشه آن حيات اين « 1 » تجلّى جديد بىمثال * سرّ ايشان است اندر وقت و حال آن صباحى كآمد احمد در ميان * تا شود روشن ز روى او جهان فيليان را بهر آن شاه بلند * همچو گوى اندر سر ميدان فكند تا كه مشتاقان او جولان كنند * بر فراز كعبه خوش‌رقصان شوند تو بدان كه روح پاك اوليا * هدهدان انبيااند اى كيا انبيا نيز اى سئول بردبار * مىكنند از بهر آنها كارزار زانكه زور اوليا پنهان بود * غنچه‌شان در انبيا خندان شود همچو دست و خنجر است آن معجزات * همچو آب كوثر است اين سرّ ذات زان به دور اين خموشان حزين * نيست رخسار نبوّت در زمين ليك اندر پرده اين شمشير تيز * افكند جان و سر اهل ستيز
هامش
( 1 ) . س : آن .