پهلوى دانا گريز و شاد باش * بار بىحاصل مكش آزاد باش
رو به تأويل آر تا آگه شوى * تا ز آگاهى انيس شه شوى
راست بشنو گرنه گوشت بر هواست * كه هميشه لطف حق با مصطفاست
راى او گير ار همىخواهى حضور * كه از او پيدا شده اين عقل و نور
عقل و نورش ديدهبان خويش ساز * گر ندارى پيش عاقل جان گداز
تا بصير قدرت يزدان شوى * تا چو مرغان خدا ، پرّان شوى
دان كه آن مرغ ابابيل اى پسر * روح جانبازانست از شك درگذر
از ازل تا به ابد اين عاشقان * بهر احمد كرده حقشان پاسبان
آب درياى محبّت مىخورند * دائما در دشت عزت مىچرند
نى مكان دارند و نى انبار و بار * زان بود پروازشان در هر ديار
بر فراز دين احمد مىپرند * غصّههاى جسم احمد مىخورند
بىنشاناند اين ظريفان بلند * شرحشان در كشف جو اى ارجمند
زانكه آنجا ذكرشان رفته تمام * هست پيدا همچو مهر بىغمام
قدرت حقّ و ظهور معجزات * هست با ايشان هميشه آن حيات
اين « 1 » تجلّى جديد بىمثال * سرّ ايشان است اندر وقت و حال
آن صباحى كآمد احمد در ميان * تا شود روشن ز روى او جهان
فيليان را بهر آن شاه بلند * همچو گوى اندر سر ميدان فكند
تا كه مشتاقان او جولان كنند * بر فراز كعبه خوشرقصان شوند
تو بدان كه روح پاك اوليا * هدهدان انبيااند اى كيا
انبيا نيز اى سئول بردبار * مىكنند از بهر آنها كارزار
زانكه زور اوليا پنهان بود * غنچهشان در انبيا خندان شود
همچو دست و خنجر است آن معجزات * همچو آب كوثر است اين سرّ ذات
زان به دور اين خموشان حزين * نيست رخسار نبوّت در زمين
ليك اندر پرده اين شمشير تيز * افكند جان و سر اهل ستيز
هامش
( 1 ) . س : آن .