گفت يا رب لشكرى آورده رو * تا براندازد حريم چارسو
نيز آورده ابا خود چند فيل * تا نماند در جهان نام خليل
جهل ايشان سهل گردان اى غيور * قدرتت گر سنگ بارد نيست دور
مىتوانى كرد دفع آن خسان * بهر خانهء خويش اى اسراردان
كى تو خود رهشان دهى در پيشگاه * ور دهىشان باشد آن سر إله
رو عسى ان تكرهوا شيئا « 1 » بخوان * تا كه سختيها نبينى رايگان
تا چو آيد لشكر غم بر سرت * صبر تو گردد در آن دم اسپرت
ابر بيند خوش بخندد اهل كشت * همچو عاصى كه رود اندر بهشت
صبر كن اندر بلا اى مرد كار * تا نگردى روز آخر شرمسار
چون بدى بينى ، زمانى لال باش * بعد يك دم ناظر اقبال باش
دور نبود ناله در وقت بلا * چون ننالد زورمند مبتلا
زورمندان را كند حق امتحان * تا شود آن زور ملك جاودان
ابرهه چون زور خود بنمود فاش * حق تحمّل كرد تا بدهد جزاش
مفردان تيرانداز دلير * بار اوّل هيچ نندازند تير
تا كه طفلان كيش خود خالى كنند * مفردان زين روى حمّالى كنند
صورت هندو از آن عالى « 2 » كنند * تا كه تركان رو به قتّالى كنند
زانكه در كار است دايم فعل دوست * ليك در جايى بد و جايى نكوست
يار نيكان باش دايم اى رفيق * تا نماند مركبت اندر طريق
تا خدا بدهد جواب دشمنت * در ميان مگذار پس ما و منت
هان بهل زنهار فكر و زور فيل * تا نبينى مرغكان حق ذليل
اى اخى ، غرض از اين گفتوگو آن است كه تو خود را بشناسى و جبّارى پيشهء خود نسازى . تو مپندار كه اگر با اهل حق ستيز كنى از اصحاب فيل نباشى . اين سوره « 3 » ورد خود ساز تا نفست عاق نشود ، كه مرغان الهى دائما سنگ در منقار دارند و انتظار امر حق مىكشند ، كه كجا گردنكشى قصد دلسوختهاى كند تا سنگسارش كنند .
هامش
( 1 ) . البقره بخشى از آيه 216 .
( 2 ) . س : غالى .
( 3 ) . س : سورت .