تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
گفت يا رب لشكرى آورده رو * تا براندازد حريم چارسو نيز آورده ابا خود چند فيل * تا نماند در جهان نام خليل جهل ايشان سهل گردان اى غيور * قدرتت گر سنگ بارد نيست دور مىتوانى كرد دفع آن خسان * بهر خانهء خويش اى اسراردان كى تو خود رهشان دهى در پيشگاه * ور دهىشان باشد آن سر إله رو عسى ان تكرهوا شيئا « 1 » بخوان * تا كه سختيها نبينى رايگان تا چو آيد لشكر غم بر سرت * صبر تو گردد در آن دم اسپرت ابر بيند خوش بخندد اهل كشت * همچو عاصى كه رود اندر بهشت صبر كن اندر بلا اى مرد كار * تا نگردى روز آخر شرمسار چون بدى بينى ، زمانى لال باش * بعد يك دم ناظر اقبال باش دور نبود ناله در وقت بلا * چون ننالد زورمند مبتلا زورمندان را كند حق امتحان * تا شود آن زور ملك جاودان ابرهه چون زور خود بنمود فاش * حق تحمّل كرد تا بدهد جزاش مفردان تيرانداز دلير * بار اوّل هيچ نندازند تير تا كه طفلان كيش خود خالى كنند * مفردان زين روى حمّالى كنند صورت هندو از آن عالى « 2 » كنند * تا كه تركان رو به قتّالى كنند زانكه در كار است دايم فعل دوست * ليك در جايى بد و جايى نكوست يار نيكان باش دايم اى رفيق * تا نماند مركبت اندر طريق تا خدا بدهد جواب دشمنت * در ميان مگذار پس ما و منت هان بهل زنهار فكر و زور فيل * تا نبينى مرغكان حق ذليل
اى اخى ، غرض از اين گفت‌وگو آن است كه تو خود را بشناسى و جبّارى پيشهء خود نسازى . تو مپندار كه اگر با اهل حق ستيز كنى از اصحاب فيل نباشى . اين سوره « 3 » ورد خود ساز تا نفست عاق نشود ، كه مرغان الهى دائما سنگ در منقار دارند و انتظار امر حق مىكشند ، كه كجا گردن‌كشى قصد دل‌سوخته‌اى كند تا سنگسارش كنند .
هامش
( 1 ) . البقره بخشى از آيه 216 . ( 2 ) . س : غالى . ( 3 ) . س : سورت .