ابرهه گفتا كه اى شاه فصيح * اينچنين پنداشتم در خود صريح
كز براى كعبه بنهادى قدم * زانكه خواهم كند امروز اين حرم
تو بزرگى ، ازچهرو كمهمّتى * كز پى اشتر كنى بىقيمتى
گفت اشتر يار و حمّال من است * بانى اين عز و اقبال من است
گر شتر نبود ناستد روح من * هر دو باهم خوش بود روح و بدن
آن حرم دارد خداوندى قديم * كه ندارد بىشك از كس خوف و بيم
پاسبان عالم و آدم وى است * بىخبر از خانهء خود او كى است
خود مرا با خانهء او كار نيست * نيز او محتاج اين بازار نيست
تو اگر خواهى بكن ، خواهى مكن * من ندارم هيچ ازين خوف و حزن
اشتر خود بستد و خوش بازگشت * با مراد خويشتن دمساز گشت
ليك شد با سوز بر « 1 » كوه حرا * با خداى مكّه گفت اين ماجرا
چونكه بُد بس با نياز و سوز و درد * سوزش گفتار او اين نظم كرد
سوز عشق و درد دل چون جمع گشت * در ميان ظلمت تن شمع گشت
بعد از آن ، آن شمع گردد رهنما * ليك ندهد سود با اهل عمى
هر سخنچينى ندارد نور عشق * قرنها پيدا شود دستور عشق
قدرت عشقست بىنامونشان * هست در امّى بىقول و بيان
در عبارت سوز و درد دل مجو * تو ز كشت ديگران حاصل مجو
نظم عبد المطّلب بُد بىدليل * كز دعايش كشت حق اصحاب فيل
رجز [ لَا همّ انّ المرء يَمنع رحله و حلاله فامنع حلالك لا يغلبنّ صَليبهم و محالهم عدّوا محالك ]
لَا همّ انّ المرء يَمنع رحله و حلاله فامنع حلالك * لا يغلبنّ صَليبهم و محالهم عدّوا محالك
جروا جموع بلادهم و النّيل كى يسبوا عيالك * عَمَدوا حِماك بكيدهم جهلا و ما رقبوا جلالك
ان كنت تاركهم و كعبتنا فامرنا بذلك « 2 » * بر حرا رفت آن رئيس نامدار
دست و دل آورده سوى كردگار
هامش
( 1 ) . س : در .
( 2 ) . به نقل از س .