تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
ابرهه گفتا كه اى شاه فصيح * اين‌چنين پنداشتم در خود صريح كز براى كعبه بنهادى قدم * زانكه خواهم كند امروز اين حرم تو بزرگى ، ازچه‌رو كم‌همّتى * كز پى اشتر كنى بىقيمتى گفت اشتر يار و حمّال من است * بانى اين عز و اقبال من است گر شتر نبود ناستد روح من * هر دو باهم خوش بود روح و بدن آن حرم دارد خداوندى قديم * كه ندارد بىشك از كس خوف و بيم پاسبان عالم و آدم وى است * بىخبر از خانهء خود او كى است خود مرا با خانهء او كار نيست * نيز او محتاج اين بازار نيست تو اگر خواهى بكن ، خواهى مكن * من ندارم هيچ ازين خوف و حزن اشتر خود بستد و خوش بازگشت * با مراد خويشتن دمساز گشت ليك شد با سوز بر « 1 » كوه حرا * با خداى مكّه گفت اين ماجرا چونكه بُد بس با نياز و سوز و درد * سوزش گفتار او اين نظم كرد سوز عشق و درد دل چون جمع گشت * در ميان ظلمت تن شمع گشت بعد از آن ، آن شمع گردد رهنما * ليك ندهد سود با اهل عمى هر سخن‌چينى ندارد نور عشق * قرنها پيدا شود دستور عشق قدرت عشقست بىنام‌ونشان * هست در امّى بىقول و بيان در عبارت سوز و درد دل مجو * تو ز كشت ديگران حاصل مجو نظم عبد المطّلب بُد بىدليل * كز دعايش كشت حق اصحاب فيل
رجز [ لَا همّ انّ المرء يَمنع رحله و حلاله فامنع حلالك لا يغلبنّ صَليبهم و محالهم عدّوا محالك ]
لَا همّ انّ المرء يَمنع رحله و حلاله فامنع حلالك * لا يغلبنّ صَليبهم و محالهم عدّوا محالك جروا جموع بلادهم و النّيل كى يسبوا عيالك * عَمَدوا حِماك بكيدهم جهلا و ما رقبوا جلالك ان كنت تاركهم و كعبتنا فامرنا بذلك « 2 » * بر حرا رفت آن رئيس نامدار دست و دل آورده سوى كردگار
هامش
( 1 ) . س : در . ( 2 ) . به نقل از س .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 161 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى