تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
راويان گفتند كز سنگ سياه * گشته معمور آن مقام و آن پناه پس به عيسى خورد سوگند آن شرير * كه بسازم خانه‌اى بس دلپذير از رخام نقره‌فام اين جايگاه * تا نبيند كس دگر سنگ سياه ساخت القصه زراندودى بلند * تا در آرد اهل دنيا در كمند هركه او از زر كند خانه بلند * هم در اين عالم شود او ريشخند اى كه هستى طالب خانهء إله * رو گزين كن لعنت و خرقهء سياه تا نگردى ريشخند ابلهان * دايما در اين جهان و آن جهان زاهدان زرپرست بسته چشم * بىخبر از لطف و قهر و صلح و خشم در طواف زر شدند آن طامعان * كاستخوان جويند مادام اين سگان بهر دنيا سجده پيش حق كنند * تا مدار نفس با رونق كنند بيخ ايمان بهر دنيا بركنند * پشت سوى حق و رو در زر كنند بُد مقام ابرهه بىحد لطيف * بهر سجدهء هر خبيث و هر كثيف شد نُفيل اندر كمين آن مقام * خورده بُد مسهل پى دفع زكام از قضا يك لحظه فرصت يافت او * كند شروال و نهان شد توبه تو در مقام ابرهه ديد آن عرب * كه ز پرخوردن بُد او اندر تعب اندرون خويش خالى كرد از ان * شادمان شد تا به پيش دوستان زاهدى شب رفت تا آرد نماز * تا بخواهد قوت روز از بىنياز چونكه رو بنهاد اندر سجده‌گاه * حق قبولش كرده بُد زارى و آه آن خبث در چشم او حلوا نمود * سجده را بگذاشت آن كور و كبود گفت حق امروز بىزارى و گفت * خوش عطا فرمود اين روزى مفت هركه سجده بهر حقّ و دين نكرد * حق عطايش جز گُه و سرگين نكرد زاهد از حلواى خود بعضى بخورد * هم در آن شب باقىاش در خانه برد گفت با بانوى پير خود كه خيز * نوش كن حلوا ، مكن ديگر ستيز چند گويى كه توكّل واگذار * رو به كار و نانكى سوى من آر خيز و نفع طاعتم بين اى ستى * تا بدانى تو كه يار كيستى با حقارت ننگرى در روى من * افكنى سجّاده در پهلوى من