راويان گفتند كز سنگ سياه * گشته معمور آن مقام و آن پناه
پس به عيسى خورد سوگند آن شرير * كه بسازم خانهاى بس دلپذير
از رخام نقرهفام اين جايگاه * تا نبيند كس دگر سنگ سياه
ساخت القصه زراندودى بلند * تا در آرد اهل دنيا در كمند
هركه او از زر كند خانه بلند * هم در اين عالم شود او ريشخند
اى كه هستى طالب خانهء إله * رو گزين كن لعنت و خرقهء سياه
تا نگردى ريشخند ابلهان * دايما در اين جهان و آن جهان
زاهدان زرپرست بسته چشم * بىخبر از لطف و قهر و صلح و خشم
در طواف زر شدند آن طامعان * كاستخوان جويند مادام اين سگان
بهر دنيا سجده پيش حق كنند * تا مدار نفس با رونق كنند
بيخ ايمان بهر دنيا بركنند * پشت سوى حق و رو در زر كنند
بُد مقام ابرهه بىحد لطيف * بهر سجدهء هر خبيث و هر كثيف
شد نُفيل اندر كمين آن مقام * خورده بُد مسهل پى دفع زكام
از قضا يك لحظه فرصت يافت او * كند شروال و نهان شد توبه تو
در مقام ابرهه ديد آن عرب * كه ز پرخوردن بُد او اندر تعب
اندرون خويش خالى كرد از ان * شادمان شد تا به پيش دوستان
زاهدى شب رفت تا آرد نماز * تا بخواهد قوت روز از بىنياز
چونكه رو بنهاد اندر سجدهگاه * حق قبولش كرده بُد زارى و آه
آن خبث در چشم او حلوا نمود * سجده را بگذاشت آن كور و كبود
گفت حق امروز بىزارى و گفت * خوش عطا فرمود اين روزى مفت
هركه سجده بهر حقّ و دين نكرد * حق عطايش جز گُه و سرگين نكرد
زاهد از حلواى خود بعضى بخورد * هم در آن شب باقىاش در خانه برد
گفت با بانوى پير خود كه خيز * نوش كن حلوا ، مكن ديگر ستيز
چند گويى كه توكّل واگذار * رو به كار و نانكى سوى من آر
خيز و نفع طاعتم بين اى ستى * تا بدانى تو كه يار كيستى
با حقارت ننگرى در روى من * افكنى سجّاده در پهلوى من
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 159
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٥٩