گفت كو حلوا كه يك لقمه خورم * كه فزود از گشنگى درد سرم
شيخ سجّاده به پيش زن نهاد * زن بديد آن شبچره شد گبز و شاد
لقمه چندى خورد از آن وان دگر * در تغارى كرد از بهر پسر
چون برآمد صبح و خور پرده دريد * رفت زاهد روى نفع خود بديد
مىدويد او روسياه و شرمسار * تا به پيش ابرههء بىاعتبار
سربهسر احوال خود با او « 1 » بگفت * حسرتى مىخورد از آن روزى مفت
چونكه بشنيد ابرهه برپاىخاست * گفت دانم فعل اعرابست راست
بهر خود انگيز غوغا مىكنند * كين شرر در كعبهء ما مىكنند
بر سر ايشان كشم چندان سپاه * كه به هم كوبند آن خانهء سياه
پيش نجّاشى فرستاد از نخست * پيل محمودى ز نجّاشى بجست
لشكر بسيار با پيلان مست * جمع كرد و بر در كعبه نشست
گفت با لشكر كه اى ارباب عيش * خوش بتالانيد اموال قريش
اشتران پور هاشم از قضا * يك دو صد بردند پيش آن دغا
ديد عبد المطّلب بدحال شد * پيش روى ابرهه در قال شد
ابرهه مشغول گفتارش نشد * خوش بخنديد و در آزارش نشد
خواست تا بر تخت بنشاند ورا * زانكه در وى ديد بس فرّ و بها
نى نشست و نى فراز تخت رفت * زانكه بودش همّتى عالى زفت
اهل همّت كى نشيند بر زمين * هم نبيند تخت و بخت و آن و اين
فكر كار خود كند همچون غريب * مىنبيند در دو عالم جز حبيب
گفت عبد المطّلب با آن لئيم * كه بگو با آن شتربان عليم
كاشتران من به من بسپارد او * كه مسافر مىشوم من اى عمو « 2 »
ما به اشتر مىچريم و مىپريم « 3 » * هم ز پهلوى شتر نان مىخوريم
كاندر اينجا آب و كشت و كار نيست * غير طوف و ديده و ديدار نيست
عاريت بنشستهايم اينجا دمى * كه گذار آيد رفيق محرمى
هامش
( 1 ) . س : وى .
( 2 ) . س : دو مصرع جابهجا شده .
( 3 ) . س : مىپريم و مىچريم .