تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
بود اندر عهد كسرى جواد * كين جهان گشت از قدوم خواجه شاد گفت پيرى ، خواجه را ديدم به خواب * بازپرسيدم ازو بهر صواب كه شما را بُد بدين فخر اى قباد * كآمدم در دور نوشروان راد هست ما را شبهه در اين گفت‌وگو * آن‌چنان‌كه بوده با ما بازگو خواجه فرمود اين دروغ است و دروغ * كه ز بيگانه بود ما را فروغ جعفر صادق چنين كرده بيان * كه دوشنبه جدّم آمد در جهان در ربيع الاوّل و روز دهم * قول شهزادست « 1 » اين بىاشتلم قولها بگذارم و بانگ و خبر * روى مقصود آورم اندر نظر نام مرغ و نام فيل و نام شير * مىبرم تا تو به صف آيى دلير تا تو بنهى سر به پيش اهل حق * كاهل حق بردند اين گوى سبق اختلاف حقّ و باطل زان بود * تا مهم اهل حق آسان شود گر نبودى طمطراق آن خران * كى نمودى معجز پيغمبران ابرهه قوّت ز نجّاشى ستد * تا سراى كعبه را ويران كند چون يمن بگرفت و شد مغرور و مست * يك دو روزى در يمن خندان نشست خوش همىنازيد با تدبير خويش * كرد حق پنهان از او تقدير خويش تا دو روزى نفس او گربز شود * بعد از آن از جهل خود عاجز شود زور حقّ و اهل حق پنهان بود * تا كه صورتشان سراسر جان شود زان تحمّل مىكنند اين قادران * تا كه بنمايند خود مستهزيان ابرهه چون ديد اعزاز حجاز * كه ابا رونق بُد و با برگ و ساز گفت چون اين خانهء بىگنج و مال * بىسبب دارد چنين حسن و جمال كه همىبوسند خاك آن به جان * من بسازم خانه‌اى بهتر از آن تا كه مردم روى سوى من كنند * سجده و طاعت به روى من كنند اين شرر گردش برآمد آن حسود * كه ز فكر و فعل حق عارف نبود گفت آن كعبه ز چه گشته بلند * كه خلايق جمله پيشش مىخمند
هامش
( 1 ) . س : شهزاده است .