بود اندر عهد كسرى جواد * كين جهان گشت از قدوم خواجه شاد
گفت پيرى ، خواجه را ديدم به خواب * بازپرسيدم ازو بهر صواب
كه شما را بُد بدين فخر اى قباد * كآمدم در دور نوشروان راد
هست ما را شبهه در اين گفتوگو * آنچنانكه بوده با ما بازگو
خواجه فرمود اين دروغ است و دروغ * كه ز بيگانه بود ما را فروغ
جعفر صادق چنين كرده بيان * كه دوشنبه جدّم آمد در جهان
در ربيع الاوّل و روز دهم * قول شهزادست « 1 » اين بىاشتلم
قولها بگذارم و بانگ و خبر * روى مقصود آورم اندر نظر
نام مرغ و نام فيل و نام شير * مىبرم تا تو به صف آيى دلير
تا تو بنهى سر به پيش اهل حق * كاهل حق بردند اين گوى سبق
اختلاف حقّ و باطل زان بود * تا مهم اهل حق آسان شود
گر نبودى طمطراق آن خران * كى نمودى معجز پيغمبران
ابرهه قوّت ز نجّاشى ستد * تا سراى كعبه را ويران كند
چون يمن بگرفت و شد مغرور و مست * يك دو روزى در يمن خندان نشست
خوش همىنازيد با تدبير خويش * كرد حق پنهان از او تقدير خويش
تا دو روزى نفس او گربز شود * بعد از آن از جهل خود عاجز شود
زور حقّ و اهل حق پنهان بود * تا كه صورتشان سراسر جان شود
زان تحمّل مىكنند اين قادران * تا كه بنمايند خود مستهزيان
ابرهه چون ديد اعزاز حجاز * كه ابا رونق بُد و با برگ و ساز
گفت چون اين خانهء بىگنج و مال * بىسبب دارد چنين حسن و جمال
كه همىبوسند خاك آن به جان * من بسازم خانهاى بهتر از آن
تا كه مردم روى سوى من كنند * سجده و طاعت به روى من كنند
اين شرر گردش برآمد آن حسود * كه ز فكر و فعل حق عارف نبود
گفت آن كعبه ز چه گشته بلند * كه خلايق جمله پيشش مىخمند
هامش
( 1 ) . س : شهزاده است .