قدرت حق است كان بيگانگان * مدح او گفتند مشهور و عيان
بشنو اين نقل درست و قول راست * كه چو در باغ جهان آن سرو خاست
پيش عبد المطلب آمد يكى * كه ز پورت ، پورى آيد بىشكى
آفتاب مستقيم جاودانست * نى به سرگردان چو هور آسمانست
نى چو خورشيد سما بىخانومانست * كه نداند ازچهرو دايم دوانست
عارف است و قايم است آن مهر جان * مىدواند در پى خود دو جهان
گوش عبد المطّلب چون اين شنيد * خرّم و دلشاد در خانه دويد
آمنه جمله عجايب بازگفت * جدّ خواجه نيز آن درها بسفت
هر دو مىگفتند باهم مدح شاه * همچو طفل بىوقوف بىگناه
نور اظهارش همىديدند و بس * گوششان نشنيد جز بانگ جرس
شرح اين خواهم در آخر گفت باز * تا حقيقت وانمايم در مجاز
حاليا تكرار صورت در ميانست * كه جهان بس بايرست و بىامانست
فرض باشد نان و خانه و پيرهن * تا باستد روح پاك اندر بدن
جان بىجسم اى برادر كس نديد * در جهان صورت و گفت و شنيد
در جهان عشق جسم و جان نبو * در دل غمناك جز جانان نبو
مدح صورت لايق صورت بود * پرتو خور روى صورت مىتند
زانكه صورت سدّ خير و شر بود * تا جهان با رونق و با فر بود
هركه او اسرار امّيّت نديد * غنچهاى از خار باغ جان نچيد
هركه بيند روى امّى نبى * فعل و گفتارش بود همچون صَبى
وانكه بيند سرّ او اندر صور * خوش غبار او شود در رهگذر
هركه رويش ديد خوش حيران بماند * در دو عالم دنگ و سرگردان بماند
وانكه بگذشت از خود و سيماى او * گشت لعل و جوهر « 1 » درياى او
وصف صورتگر نباشد اى پسر * مرغ معنى چون نمايد بالوپر
بالوپر كز فرع دانى باك نيست * اصل اندر فرع بين ما نيست
هامش
( 1 ) . س : گوهر .