گفت حسّان كه مرا بُد هفت سال * گشت رفتم تا كنم دفع ملال
ناگهان ديدم يهودىاى عجب * كآتشى بر كرده بود آن با تعب
فاش مىزد بانگ بر جمع يهود * كه دمى حاضر شويد از بهر سود
كامشب آن استارهء احمد بتافت * مىندانم كه كى « 1 » آن دردانه يافت
غير احمد كس نماندهست اى يلان * كه كند دعوت به شمشير و سنان
آن يهودى بود كاحمد شد بلند * زلف او را ديد و نامد در كمند
اى عجب بيگانگان را چشم هست * نيست دلشان زان سبب گردند پست
گنج مىبينند اندر پيش پا * از حماقت سر كشند اندر هوا
طفلخوىاند آن گروه خودپرست * ز انتظار نان زنند آن كف و دست
چونكه دايه آش آرد در ميان * پاى بر كاسه زنند آن كودكان
رزق و خون خود بريزند از خرى * تا كه بنمايند ناز و سرورى
در ميان آن جهود و اين جهود * هيچ فرقى نيست در سودا و سود
كو گلابى تا بدان شويم دهان * تا توانم برد نام جان جان
در ظهور خواجه عبد المطّلب * هم عدو را خوان كشيد و هم محب
چون بخوردند آن طعام رسم را * در ميان افتاد وضع شاه ما
سرورى پرسيد نام طفل چيست * خوش بزرگش دار منگر كه صبى است
گفت نام او محمّد كردهايم * نام او « 2 » اندر ميان آوردهايم
گفت با او آن رئيس محتشم * كه عجب ناميست اى كان كرم
گفت مىخواهم كه اهل آسمان * مدح او گويند با كرّوبيان
معنى اين نام آن است اى سئول * كه هميشه مدح يابد از اصول
زانكه با مدح است بس عزّ و شرف * آن شرف نى كه بود همچون هدف
كان بود فىالجمله نقش و رنگ و بو * آن شرف كه وحى دارد در گلو
آن شرف كه هيچ نپذيرد خلل * آن شرف نى كه بود نور عمل
احمد مرسل كه مدّاحش خداست * نايب حقّ است مدحش زان رواست « 3 »
هامش
( 1 ) . س : كه گه .
( 2 ) . س : نام نو .
( 3 ) . س : زان مدحش رواست .