تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
گفت حسّان كه مرا بُد هفت سال * گشت رفتم تا كنم دفع ملال ناگهان ديدم يهودىاى عجب * كآتشى بر كرده بود آن با تعب فاش مىزد بانگ بر جمع يهود * كه دمى حاضر شويد از بهر سود كامشب آن استارهء احمد بتافت * مىندانم كه كى « 1 » آن دردانه يافت غير احمد كس نمانده‌ست اى يلان * كه كند دعوت به شمشير و سنان آن يهودى بود كاحمد شد بلند * زلف او را ديد و نامد در كمند اى عجب بيگانگان را چشم هست * نيست دلشان زان سبب گردند پست گنج مىبينند اندر پيش پا * از حماقت سر كشند اندر هوا طفل‌خوىاند آن گروه خودپرست * ز انتظار نان زنند آن كف و دست چونكه دايه آش آرد در ميان * پاى بر كاسه زنند آن كودكان رزق و خون خود بريزند از خرى * تا كه بنمايند ناز و سرورى در ميان آن جهود و اين جهود * هيچ فرقى نيست در سودا و سود كو گلابى تا بدان شويم دهان * تا توانم برد نام جان جان در ظهور خواجه عبد المطّلب * هم عدو را خوان كشيد و هم محب چون بخوردند آن طعام رسم را * در ميان افتاد وضع شاه ما سرورى پرسيد نام طفل چيست * خوش بزرگش دار منگر كه صبى است گفت نام او محمّد كرده‌ايم * نام او « 2 » اندر ميان آورده‌ايم گفت با او آن رئيس محتشم * كه عجب ناميست اى كان كرم گفت مىخواهم كه اهل آسمان * مدح او گويند با كرّوبيان معنى اين نام آن است اى سئول * كه هميشه مدح يابد از اصول زانكه با مدح است بس عزّ و شرف * آن شرف نى كه بود همچون هدف كان بود فىالجمله نقش و رنگ و بو * آن شرف كه وحى دارد در گلو آن شرف كه هيچ نپذيرد خلل * آن شرف نى كه بود نور عمل احمد مرسل كه مدّاحش خداست * نايب حقّ است مدحش زان رواست « 3 »
هامش
( 1 ) . س : كه گه . ( 2 ) . س : نام نو . ( 3 ) . س : زان مدحش رواست .