تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
نور صد قنديل و صد شمع و چراغ * جمع گشته در رخ شاه بلاغ چشمهاى كوه و صحرا و كده * جمع گشته ، بحر عمّانى شده ديدم از وى من نشانهاى غريب * وقت زادن اى شهنشاه اديب گفت عبد المطلب كو وانما * تا ببينم راست است اين و صفها گفت و اللّه اى عمو بازى مبين * كه مرا داده خدا درّى ثمين گفت زوتر وانما آن جوهرت * تا كه واقف گردم از خير و شرت آمنه گفتا كه هيهات اى پدر * كى « 1 » توان امروز ديدن آن پسر چون جدا گشت از من آن شاه اديب * مردى آمد آشنا خوى غريب داشت طشتى از زمرّد سبز رنگ * غسل كرد آن جوهرم را بىدرنگ گفت اندر گوش طفلم خوش بلند * كاى شهنشاه لطيف ارجمند تا به حشرت اين طهارت كافيست * بلكه هر نفسى كه با تو وافيست بعد از آن فرمود با من كاى ستى * تو امانت‌دار خاص ماستى تا سه روز اين لعل سيراب خموش * با كسى منما و رويش را بپوش گفت عبد المطّلب با مادرش * وز غلاف آورد بيرون خنجرش كه مگوى اين ورنه آيم در ستيز * مىزنم بر سينهء خود تيغ تيز تا برون آرم دل پرخون خويش * وانمايم اين جراحتهاى نيش آمنه گفتا برو اى دل‌كباب * هست اندر زير ابر آن آفتاب در يكى صوف سفيد نورناك * همچو گل پيچيده‌اند آن جان پاك بوى مشك و بوى گل ، بوى عبير * مىفشاند در جهان آن بىنظير رفت عبد المطّلب نزديك شاه * تا ببيند مهر فاش و نور ماه آمد آوازى ز شخصى بىنشان * كه ميا اى پور هاشم در ميان نوبت سُكّان عرش است و سما * كه به پيشش سر نهند اى پيشوا روى احمد كس نبيند جز ملك * تا سه روز آيد به سر بىريب و شك رفت عبد المطّلب تا پيش قوم * بازگويد ذكر بيدارى و نوم
هامش
( 1 ) . س : كه .