نور صد قنديل و صد شمع و چراغ * جمع گشته در رخ شاه بلاغ
چشمهاى كوه و صحرا و كده * جمع گشته ، بحر عمّانى شده
ديدم از وى من نشانهاى غريب * وقت زادن اى شهنشاه اديب
گفت عبد المطلب كو وانما * تا ببينم راست است اين و صفها
گفت و اللّه اى عمو بازى مبين * كه مرا داده خدا درّى ثمين
گفت زوتر وانما آن جوهرت * تا كه واقف گردم از خير و شرت
آمنه گفتا كه هيهات اى پدر * كى « 1 » توان امروز ديدن آن پسر
چون جدا گشت از من آن شاه اديب * مردى آمد آشنا خوى غريب
داشت طشتى از زمرّد سبز رنگ * غسل كرد آن جوهرم را بىدرنگ
گفت اندر گوش طفلم خوش بلند * كاى شهنشاه لطيف ارجمند
تا به حشرت اين طهارت كافيست * بلكه هر نفسى كه با تو وافيست
بعد از آن فرمود با من كاى ستى * تو امانتدار خاص ماستى
تا سه روز اين لعل سيراب خموش * با كسى منما و رويش را بپوش
گفت عبد المطّلب با مادرش * وز غلاف آورد بيرون خنجرش
كه مگوى اين ورنه آيم در ستيز * مىزنم بر سينهء خود تيغ تيز
تا برون آرم دل پرخون خويش * وانمايم اين جراحتهاى نيش
آمنه گفتا برو اى دلكباب * هست اندر زير ابر آن آفتاب
در يكى صوف سفيد نورناك * همچو گل پيچيدهاند آن جان پاك
بوى مشك و بوى گل ، بوى عبير * مىفشاند در جهان آن بىنظير
رفت عبد المطّلب نزديك شاه * تا ببيند مهر فاش و نور ماه
آمد آوازى ز شخصى بىنشان * كه ميا اى پور هاشم در ميان
نوبت سُكّان عرش است و سما * كه به پيشش سر نهند اى پيشوا
روى احمد كس نبيند جز ملك * تا سه روز آيد به سر بىريب و شك
رفت عبد المطّلب تا پيش قوم * بازگويد ذكر بيدارى و نوم
هامش
( 1 ) . س : كه .