عاريت مستان لباس مردمان * تا نگردى شرمسار اى قلتبان
چون نهاى كاشف به اسرار خدا * چادرى در سر كش و رو در خلا
چون ندارى قوّت مردان مرد * هان مشو تو كدخدا مىباش فرد
گر همىخواهى كه باشى سرفراز * روى در محمود كن همچون اياز
خواستم كاين پردهها درهم « 1 » درم * فتنهها ديدم كه آيد بر سرم
نيز فرمود آن نگار پردهدار * كه ندارد آن صنم پيش و كنار
اين فغان تو ز بهر طالبانست * نى براى غافلان و جاهلانست
گر تو هستى طالبان را دستگير * دستشان بسپار اندر دست پير
كه هرآنچه بود و هست و باشد آن * هست در سيما و قول راهدان
شرح راه و وصف روى ذات پاك * همچو گنج اولى بود در زير خاك
ذكر عبد المطّلب كن اى دبير * خود شود پيدا در او سيماى پير
اى اخى ، مىخواستم كه حقيقت
« اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ »
بنويسم و شرح نداى غيب كه عبد المطّلب و آمنه در وقت ظهور حضرت سيّد ولد آدم صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم مىشنيدند . چه جاى عبد المطّلب و آمنه كه وحوش و طيور مىشنيدند ، و چون حضرت عليه افضل الصّلوات و اكمل التّحيّات بر تخت نبوّت آرام گرفت ، اكثر صحابه آن اشارتها نمىديدند . فاش بنويسم ، غيرت حق « 2 » كه منزّه است از آنكه با هستى صورت آميزش كند ، اشارت فرمود كه پردهء اسرار مدر ، و حوالت طالبان به سوى پيران مستقيم احوال كن ، كه اسرار كلّى در حروف نمىگنجد ، در صحبت پختگان حاصل شود . گوش به نظم دار ، كه اسرار الهى در سرّ كلام در طالب خود مىگريزد ، چنانك « 3 » طالب از آن بىخبر باشد تا استقامت گيرد . و صلّى اللّه على النّبىّ الأمّيّ محمّد و على آله و سلّم « 4 » .
راوىاى ديگر چنين كرد اى فلان * ذكر عبد المطّلب فاش و عيان
كه در حجره بزد با صد تعب * تا ببيند روى آن مايهء طرب
چون بزد در ، آمنه دادش جواب * بس حزين بُد بانگ آن ديده پرآب
هامش
( 1 ) . س : برهم .
( 2 ) . س : حقيقت .
( 3 ) . س : چنان كه .
( 4 ) . س : على خير خلقه محمّد و آله و صحبه و سلّم .