تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
كافر و مؤمن نبود اندر ازل * اين دو پيدا گشت در وقت عمل هر عمل كان هست با امر و رضا * آن عمل دل مىشود اى مرتضى وان عمل كز امر باشد بىپرست * سرّ آن با گاو و خر در آخرست وان عمل كه با رضاى حق بود * همچو شهرى دان كه با رونق بود جان پاك مصطفى برد اين سبق * زان نبُد محتاج تصوير ورق پرتو نورش به اصنام و وحوش * خوش همىتابيد بىبانگ و خروش مخلص اين داستان كوتاه نيست * كاين روش اندر زمين و راه نيست اين روش در جان و دل دارد گذار * عقل صورت ره ندارد در سرار تو مصوّرجو شو اى صورت‌پرست * كه مصوّر جان و صورت چون پرست مرغ بىجان مكر صيادان بود * بهر صيد آن مكرها جنبان شود تا كه آرد باز سوى شهريار * تا نگردد باز شه مردارخوار پس تو نور عقل پيدا كن ز حق * كاين عمل وين علم نبود در ورق گر نمىخواهى كه دل يابد ملال * اى برادر باش تو فرزند حال تا نگردد حال تو گُم در مقال * تا بيابى فيض دل از ذو الجلال زانكه پيش حق تعالى قال نيست * غير حسن و عشق با اقبال نيست « 1 » ليك زر در خاك و خون پنهان شده‌ست * واجب است اين گفت‌وگو اى يار مست تو كه مستى زور و بدمستى مكن * روى اندر صورت هستى مكن انبيا زان‌رو به دنيا مىكنند * تا كه بيخ هستى از بُن بركنند زانكه هستى طالب پاكان بود * نيستى خود يار غمناكان بود چونكه هستى نيست شد اندر جهان * مصطفى آمد چو خور اندر ميان تا نشد عالم به كلّى همچو قير * برقع از رخ برنيفكند آن امير زانكه اندر روز روشن هست لاغ * كر كسى بيند رخ شمع و چراغ هستى با كرّ و فرّ پيدا بود * خود گواه مهر جان سيما بود ليك حاضر شو كه نبود مشترك * زشت باشد بر رخ مردان زرك
هامش
( 1 ) . س : و غير حسن و دولت و اقبال نيست .