كافر و مؤمن نبود اندر ازل * اين دو پيدا گشت در وقت عمل
هر عمل كان هست با امر و رضا * آن عمل دل مىشود اى مرتضى
وان عمل كز امر باشد بىپرست * سرّ آن با گاو و خر در آخرست
وان عمل كه با رضاى حق بود * همچو شهرى دان كه با رونق بود
جان پاك مصطفى برد اين سبق * زان نبُد محتاج تصوير ورق
پرتو نورش به اصنام و وحوش * خوش همىتابيد بىبانگ و خروش
مخلص اين داستان كوتاه نيست * كاين روش اندر زمين و راه نيست
اين روش در جان و دل دارد گذار * عقل صورت ره ندارد در سرار
تو مصوّرجو شو اى صورتپرست * كه مصوّر جان و صورت چون پرست
مرغ بىجان مكر صيادان بود * بهر صيد آن مكرها جنبان شود
تا كه آرد باز سوى شهريار * تا نگردد باز شه مردارخوار
پس تو نور عقل پيدا كن ز حق * كاين عمل وين علم نبود در ورق
گر نمىخواهى كه دل يابد ملال * اى برادر باش تو فرزند حال
تا نگردد حال تو گُم در مقال * تا بيابى فيض دل از ذو الجلال
زانكه پيش حق تعالى قال نيست * غير حسن و عشق با اقبال نيست « 1 »
ليك زر در خاك و خون پنهان شدهست * واجب است اين گفتوگو اى يار مست
تو كه مستى زور و بدمستى مكن * روى اندر صورت هستى مكن
انبيا زانرو به دنيا مىكنند * تا كه بيخ هستى از بُن بركنند
زانكه هستى طالب پاكان بود * نيستى خود يار غمناكان بود
چونكه هستى نيست شد اندر جهان * مصطفى آمد چو خور اندر ميان
تا نشد عالم به كلّى همچو قير * برقع از رخ برنيفكند آن امير
زانكه اندر روز روشن هست لاغ * كر كسى بيند رخ شمع و چراغ
هستى با كرّ و فرّ پيدا بود * خود گواه مهر جان سيما بود
ليك حاضر شو كه نبود مشترك * زشت باشد بر رخ مردان زرك
هامش
( 1 ) . س : و غير حسن و دولت و اقبال نيست .