گفت با دارندهء شاه جديد * آن رئيس و خواجهء ملك قديد
كه درم بگشا به تعجيل و شتاب * كه دلم گشتهست حيران و خراب
آمنه آمد درش را باز كرد * ديد روى آمنه بىرنگ و زرد
ديد كان مهرو شده بىآبرو * كرد عبد المطّلب رخ سو به سو
گر بگويم شرح اين دل خون شود * گرچه موزون باز ناموزون شود
از چه مفلس مىشوند اين خواجگان * وزچه رو دوراوفتد اين تن ز جان
از چه شهد ناب مىگردد چو زهر * وزچه زاهد نيستش از عشق بهر
آينهء صاف از چه گردد رنگناك * آب را ميل از چه باشد سوى خاك
ازچهرو گردد عنب تلخ و ترش * آدمى ناگه چرا گردد خمش
از چه مهر دل همىيابد كسوف * وزچه مه پنهان شود اندر خسوف
گر تو اين مصباح روز رستخيز * خوش بخوانى بىملال و بىستيز
باز دانى سرّ اينها بىسؤال * زانكه قيل و قال نبود در وصال
ذكر مولود حبيب كردگار * بهر رهرو مىكنم اى مرد كار
ورنه آن كو « 1 » محو شد در كوى او * مىنبيند چشم او جز روى او
گر تو دارى سوز دل و آه جگر * مقصد كلّى بياب اندر خبر
چون نديد آن نور در پيشانىاش * شد پريشان آن اسير پنج و شش
پارهپاره خواست كردن جامه را * كه نبد با آمنه نور و صفا
گفت عبد المطّلب با آمنه * كه منم در خواب برگو يا كه نه
گفت بيدارى و بلكه ترسناك * ترسناكان را ز آفتها چه باك
گفت نور روى تو بر جاى نيست * بازگو با من كه اين زردى ز چيست
بهر آنم من ملول « 2 » و بىحضور * كه نمىيابم به سيماى تو نور
گفت آن را وضع كردم اى امير * هست آن پورى لطيف و بىنظير « 3 »
بود نورى آن زمان بىپا و سر * گشته زان انوار يك زيبا پسر
قطرهء باران شده دُرّ يتيم * آمده از نطفهاى شاهى عظيم « 4 »
هامش
( 1 ) . س : آنكه .
( 2 ) . س : خراب .
( 3 ) . س : لطيف بىنظير .
( 4 ) . س : نطفهء شاه عظيم .