تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
گفت با دارندهء شاه جديد * آن رئيس و خواجهء ملك قديد كه درم بگشا به تعجيل و شتاب * كه دلم گشته‌ست حيران و خراب آمنه آمد درش را باز كرد * ديد روى آمنه بىرنگ و زرد ديد كان مهرو شده بىآبرو * كرد عبد المطّلب رخ سو به سو گر بگويم شرح اين دل خون شود * گرچه موزون باز ناموزون شود از چه مفلس مىشوند اين خواجگان * وزچه رو دوراوفتد اين تن ز جان از چه شهد ناب مىگردد چو زهر * وزچه زاهد نيستش از عشق بهر آينهء صاف از چه گردد رنگناك * آب را ميل از چه باشد سوى خاك ازچه‌رو گردد عنب تلخ و ترش * آدمى ناگه چرا گردد خمش از چه مهر دل همىيابد كسوف * وزچه مه پنهان شود اندر خسوف گر تو اين مصباح روز رستخيز * خوش بخوانى بىملال و بىستيز باز دانى سرّ اين‌ها بىسؤال * زانكه قيل و قال نبود در وصال ذكر مولود حبيب كردگار * بهر رهرو مىكنم اى مرد كار ورنه آن كو « 1 » محو شد در كوى او * مىنبيند چشم او جز روى او گر تو دارى سوز دل و آه جگر * مقصد كلّى بياب اندر خبر چون نديد آن نور در پيشانىاش * شد پريشان آن اسير پنج و شش پاره‌پاره خواست كردن جامه را * كه نبد با آمنه نور و صفا گفت عبد المطّلب با آمنه * كه منم در خواب برگو يا كه نه گفت بيدارى و بلكه ترسناك * ترسناكان را ز آفتها چه باك گفت نور روى تو بر جاى نيست * بازگو با من كه اين زردى ز چيست بهر آنم من ملول « 2 » و بىحضور * كه نمىيابم به سيماى تو نور گفت آن را وضع كردم اى امير * هست آن پورى لطيف و بىنظير « 3 » بود نورى آن زمان بىپا و سر * گشته زان انوار يك زيبا پسر قطرهء باران شده دُرّ يتيم * آمده از نطفه‌اى شاهى عظيم « 4 »
هامش
( 1 ) . س : آنكه . ( 2 ) . س : خراب . ( 3 ) . س : لطيف بىنظير . ( 4 ) . س : نطفهء شاه عظيم .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 150 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى