تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
جهدها كردم در آن آشفتگى * هم به بيدارى و هم در خفتگى وسوسه گفتى كه خواب است اين و بس * عشق گفتى نيست اين شورش « 1 » هوس گر بُدى خواب و هوس اى مرد راه * مىنكردى روى اندر پيشگاه يك زمان بگذار عبد المطّلب * نيك بشنو ذكر و اسجد و اقترب تا بگويم قصّهء نزديك و دور * تا بدانى چيست نار و چيست نور هم بگويم شرح كفر و نور دين * تا نگردد ديدهء تو دوربين نورها ديدند آن بيگانگان * وقت حمل آن شه و سالار جان گر به يارى گوش دل نزديك جان * با تو بنمايم يقين راز نهان چونكه مهر مشرقى سر برزند * نور اوّل جانب مغرب رود دامن مشرق چو شب باشد سياه * بشنو اين رمز نهان اى مرد راه باز بين وقت غروب اى ذو لباب * كه به مشرق مىدهد نور آفتاب تو مگو بىاختيار است آن شعاع * جنس سوى جنس خود شد اى شجاع هركجا ظلمت بود آنجاست نور * تا نبيند غير آن گنج سرور ظالمان را صدق هست و گوش هست * زاهدان را نيست صدق اى حق‌پرست صدق و ايمان چون به هم يارى كنند * با دل بيچاره غمخوارى كنند صدق و اقرار و عمل با هم نكوست * هر سه بىهم همچو خاك اندر سبوست در سبو گر آب باشد زندگىست * خاك و گِل ديوار را پايندگيست در ازل زان نور و عقل آمد پديد * تا ترا باشد ره گفتار و ديد نور چون « 2 » با عقل گردد متّصل * فهم و ادراك تو گردد جان و دل دل خبير نور گردد جان عليم * اهل جان و دل شود خوش مستقيم هركه جان و دل ندارد نيست دان * جان و دل باشد قريب نيستان استقامت اهل جان دارند و بس * زانكه دايم گرد دل گردد هوس دل كه با جان يار شد تخت خداست * سجدهء اهل خدا ، اينجا رواست دور آدم اين دو شىء قوّت نداشت * در مقامات اين حقيقت سر فراشت
هامش
( 1 ) . س : سوزش . ( 2 ) . س . جان .