گفت عبد المطّلب كان نيمشب * چون شنيدم اين نداى بوالعجب
شد زبانم لال از آن حال گران * اوفتادم در بيابان گمان
كه همىبينم به خواب اين گفتوگو * يا به بيداريست اين شور و غلو
ديده ماليدم نبُد خواب و خيال * بود آثار ظهور با كمال
پس سوى باب بنى شيبه شدم * بىخبر كه با خودم يا بىخودم
پس به بطحا رفتم و ديدم صفا * مرتفع مىشد صفاى باصفا
مروه ديدم مضطرب بود و طپان * همچو دل در سينههاى عاشقان
مىرسد از هر طرف در گوش من * كه از آن افغان همىشد هوش من
كه چه حالتست اى شهنشاه قريش * كه نمىبينم در تو ذوق و عيش
سخت لرزانى بگو حال تو چيست * اين تغيّر از كجاى است و ز كيست
لال بودم همچو مست بىخبر * آمدم تا با تو گويم خير و شر
تا محمّد را ببينم فاش من * تا خلاصى يابم از درد و محن
چون بدين درگه رسيدم در زمان * باز مرغى ديدم اينجا ناگهان
مرغ اسفيدى گشوده بالها * كه نتانم گفت وصفش سالها
كوههاى مكّه بُد روشن ازو * جان من شد لحظهاى ايمن ازو
باز ديدم بر فراز خانه من * ابر بس اسفيد چون درّ عدن
او مرا نگذاشت كآيم در سرا * من نشستم دور از در چون گدا
بازمىگفتم كه خواب است اين مگر * كه چو كوهى مىدوم بىپا و سر
بوى مشك آمد دماغم را خليد * زان حجاب راه من شد بر مزيد
خودبهخود گفتم كه انديشه بهل * زانكه كارى نايد از مرد دودل
چون شدم يكرنگ ، زورين گشت دل * بركشيدم پاى خود از آب و گل
چون ترا ديدم فرحناك و درست * آنچنانكه ديده بودم در نخست
وسوسهام كلّى برفت اى شادبخت * زانكه ديدم بىتو من سختى سخت
آنچه من خوابش همىپنداشتم * عين بيداريست بىجور و ستم
مدّتى حيران و سرگردان بُدم * نور جان مىديدم و بىجان بُدم
مىشنيدم راز چون مستِ خراب * بىخبر بودم من از آب و سراب
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٤٦