تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
گفت عبد المطّلب كان نيم‌شب * چون شنيدم اين نداى بوالعجب شد زبانم لال از آن حال گران * اوفتادم در بيابان گمان كه همىبينم به خواب اين گفت‌وگو * يا به بيداريست اين شور و غلو ديده ماليدم نبُد خواب و خيال * بود آثار ظهور با كمال پس سوى باب بنى شيبه شدم * بىخبر كه با خودم يا بىخودم پس به بطحا رفتم و ديدم صفا * مرتفع مىشد صفاى باصفا مروه ديدم مضطرب بود و طپان * همچو دل در سينه‌هاى عاشقان مىرسد از هر طرف در گوش من * كه از آن افغان همىشد هوش من كه چه حالتست اى شهنشاه قريش * كه نمىبينم در تو ذوق و عيش سخت لرزانى بگو حال تو چيست * اين تغيّر از كجاى است و ز كيست لال بودم همچو مست بىخبر * آمدم تا با تو گويم خير و شر تا محمّد را ببينم فاش من * تا خلاصى يابم از درد و محن چون بدين درگه رسيدم در زمان * باز مرغى ديدم اينجا ناگهان مرغ اسفيدى گشوده بالها * كه نتانم گفت وصفش سالها كوههاى مكّه بُد روشن ازو * جان من شد لحظه‌اى ايمن ازو باز ديدم بر فراز خانه من * ابر بس اسفيد چون درّ عدن او مرا نگذاشت كآيم در سرا * من نشستم دور از در چون گدا بازمىگفتم كه خواب است اين مگر * كه چو كوهى مىدوم بىپا و سر بوى مشك آمد دماغم را خليد * زان حجاب راه من شد بر مزيد خودبه‌خود گفتم كه انديشه بهل * زانكه كارى نايد از مرد دودل چون شدم يكرنگ ، زورين گشت دل * بركشيدم پاى خود از آب و گل چون ترا ديدم فرحناك و درست * آن‌چنان‌كه ديده بودم در نخست وسوسه‌ام كلّى برفت اى شادبخت * زانكه ديدم بىتو من سختى سخت آنچه من خوابش همىپنداشتم * عين بيداريست بىجور و ستم مدّتى حيران و سرگردان بُدم * نور جان مىديدم و بىجان بُدم مىشنيدم راز چون مستِ خراب * بىخبر بودم من از آب و سراب
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 146 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى