باز غايب شد ز من آن نور جان * من شدم ديگر ز غم جامهدران
سخت حيران ماندم و دنگ و خراب * لحظهلحظه مىفزودم اضطراب
خود به خود مىگفتم آن خويشان من * نيستند آگه ازين افغان من
سه شبانروز است من تنها چنين * مىخورم اين ضربههاى آتشين
كس خبردار من دلريش نيست * چند سازم ، طاقتم زين بيش نيست
گه در آتش مىفتم همچون خليل * گاه چون موسى كنندم غرق نيل
كس نبينم تا مرا يارى كند * با من دلخسته غمخوارى كند
كس نديدهست اين پسر در خواب هيچ * زان نمىبينند چون من تاب و پيچ
گر ببيند آن قد و آن قامتش * پيش رويش جان برافشانند خوش
اندرين زارى محمّد شد پديد * خود گلى بىخار هرگز كس نچيد
ناگهان بنمود رخ چون آفتاب * در وصالش نيز گشتم خوشخراب
بوى مشك از روى و مويش مىدميد * جان من شد مست چون آن بو شنيد
گفت رضوان بردم آن درّ يتيم * در بقاع عابدان مستقيم
باز با آدم نمودم اين پسر * خوش ببوسيدش پدر پا به پسر
بس دعاها خواند بر سيماى او * دست مىماليد بر اعضاى او
گفت كاى فرزند خوب نازنين * حكم كن بر اوّلين و آخرين
كه به معنى در ، تو اوّل بودهاى * گرچه در آخر رخى بنمودهاى
زانكه تو اصلى و پيش و پس طفيل * تو شهى و ديگران اتباع و خيل
هركه او دستى به دامانت زند * دست او سرهاى جبّاران كند
وانكه در پاى تو سر نارد فرود * زود بىسر گردد و كور و كبود
وانكه خود را كرد در دين تو بند * در حضور روى تو حشرش كنند
اين بگفت و رفت آن يار محب * در بزد آنگاه عبد المطلّب
بىخبر بُد او ازين حالات من * كه ندانست او صفات و ذات من
بازگفتم سربهسر احوال خويش * برگرفتم پنبه را از روى ريش
گفت عبد المطلّب كه دوش من * در طواف كعبه رفتم با كفن
كه نيازى داشتم دوشينه شب * كه همىماندم ز سوز خود عجب
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٤٤