تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
باز غايب شد ز من آن نور جان * من شدم ديگر ز غم جامه‌دران سخت حيران ماندم و دنگ و خراب * لحظه‌لحظه مىفزودم اضطراب خود به خود مىگفتم آن خويشان من * نيستند آگه ازين افغان من سه شبانروز است من تنها چنين * مىخورم اين ضربه‌هاى آتشين كس خبردار من دل‌ريش نيست * چند سازم ، طاقتم زين بيش نيست گه در آتش مىفتم همچون خليل * گاه چون موسى كنندم غرق نيل كس نبينم تا مرا يارى كند * با من دلخسته غمخوارى كند كس نديده‌ست اين پسر در خواب هيچ * زان نمىبينند چون من تاب و پيچ گر ببيند آن قد و آن قامتش * پيش رويش جان برافشانند خوش اندرين زارى محمّد شد پديد * خود گلى بىخار هرگز كس نچيد ناگهان بنمود رخ چون آفتاب * در وصالش نيز گشتم خوش‌خراب بوى مشك از روى و مويش مىدميد * جان من شد مست چون آن بو شنيد گفت رضوان بردم آن درّ يتيم * در بقاع عابدان مستقيم باز با آدم نمودم اين پسر * خوش ببوسيدش پدر پا به پسر بس دعاها خواند بر سيماى او * دست مىماليد بر اعضاى او گفت كاى فرزند خوب نازنين * حكم كن بر اوّلين و آخرين كه به معنى در ، تو اوّل بوده‌اى * گرچه در آخر رخى بنموده‌اى زانكه تو اصلى و پيش و پس طفيل * تو شهى و ديگران اتباع و خيل هركه او دستى به دامانت زند * دست او سرهاى جبّاران كند وانكه در پاى تو سر نارد فرود * زود بىسر گردد و كور و كبود وانكه خود را كرد در دين تو بند * در حضور روى تو حشرش كنند اين بگفت و رفت آن يار محب * در بزد آنگاه عبد المطلّب بىخبر بُد او ازين حالات من * كه ندانست او صفات و ذات من بازگفتم سربه‌سر احوال خويش * برگرفتم پنبه را از روى ريش گفت عبد المطلّب كه دوش من * در طواف كعبه رفتم با كفن كه نيازى داشتم دوشينه شب * كه همىماندم ز سوز خود عجب
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 144 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى