قوّت نوحش دهيد اندر زمان * تا تواند خورد خوناب جهان
حلّتى « 1 » كان بود همراه خليل * زود بسپاريد نزد اين دليل
راه اسحاق و زبان آن ذبيح * خوش عيان آريد پيش اين مليح
مژدهء يعقوب و حسنپور او * مختلط سازيد اندر نور او
زهد يحيى صوت داودش دهيد * بخشش عيسى و انعامش دهيد « 2 »
باز در درياى جمله انبيا * غرق سازيدش كه هست او رهنما
زانكه در قومش بود بس اختلاف * تا تواند داشت با جمله مصاف
باز آوردند اندر پيش من * مرهم درد و دواى ريش من
بود در دستش يكى پارهء حرير * خوش به هم پيچيده چون فرش سرير
مىچكيد از وى يقين ماء معين * چون مليحى كافتدش خوى بر جبين
گشت حاضر شخصى « 3 » آنجا بس لطيف * بانگ مىزد كاى « 4 » سپهدار شريف
جملهء عالم به قبض آورد فاش * صد هزاران آدم و عالم فداش
بازديدم كه سه شخص بىنقاب * هر سه همچون مهر دل بخشنده تاب
آن يكى ابريقى از نقرهء سفيد * داشت اندر دست و بويى مىكشيد
وان يكى ديگر به آداب تمام * داشت طشتى از زمرّد سبزفام
چارگوشه بُد يقين آن طشت سبز * قابل دل بود نى خرد و نه كبز
بود بر هر گوشهاش درّى سفيد * اى خوشا چشمى كه آن آثار ديد
هاتفى گفت اين جهان را چارسوست * هر چهار اينك در اينجا روبروست
هر طرف كه خواهى اى سلطان دين * تخت بخت آنجا بنه خوش برنشين
خواجه دست اندر ميان طشت زد * بىطرف كى روى در سويى كند
مرد حق با چار و با پنجش چه كار * فرد باشد طالب فرد اى سوار
پس ندا آمد كه كعبه است آن ميان * زان ميان بگزيد آن بگزيده جان
كعبهء اعظم ويست اى حاجيان * قبله است آن قامت و دار الامان
هامش
( 1 ) . س : خلتى .
( 2 ) . س : در انفاسش نهيد .
( 3 ) . س : شخصى حاضر اينجا .
( 4 ) . س : كاين .