تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
بعد از آن بردند آن شاه جميل * عرض كردندش به ديدار خليل باز بردندش به بحر درفشان * تا كه نام او نهند آن بحريان بحريان او را به ماحى خواندند * روى او ديدند و جان افشاندند ماحى اندر آن زبان يعنى كه مرد * هست نامرد اينكه اين باور نكرد هست ماحى بىشكى مرد تمام * كه نگردد نور او گم در ظلام گم نگشت آن شاه و كرد از هم جدا * نور و دود اين جهان بىوفا رهنماى جملهء گم‌گشتگانست * ساقى بحر حيات جاودانست تو ز بهر دانگى از دنياى دون * مىشوى سست و ضعيف و سرنگون سر نهى در پاى آن گمگشتگان * جان دهى هر لحظه بهر تاى نان آمنه گفتا كه بعد از هجر و درد * باز آوردند آن رخسار ورد بود تشريفش يكى صوف سفيد * كه دو چشم گيتى آن ديگر نديد هم حريرى بود اندر زير آن * سبز و زيبا همچو سرو باغ جان داشت اندر دست آن شاه عرب * يك كليد بس منير بوالعجب گشت پيدا باز شخصى خوب‌رو * چون مكبّر بانگ مىزد سو به سو كه بداند هركه او با دولت است * كين محمّد درگشاى نصرت است قفل و مفتاح نبوت با ويست * جمله عالم همچو جام و او ميست باز آمد پاره ابرى بر سرش * بود گويا چتر و تاج و افسرش غلغلى زان ابر مىآمد عجيب * مىشنيدم زان صدايى بس غريب باز غايب شد ز چشم من پسر * منتظر ماندم زمانى من دگر باز آوازى شنيد اين گوش من * كه ز ذوقش خواست رفتن هوش من آن صدا در شرق و در غرب اوفتاد * كه از آن گلبانگ جانها گشت شاد مقصد آن بانگ اين بود اى شهيد * كه جمالش عرض بر پاكان كنيد در بر روحانيان انس و جان * بگذرانيدش چو آب « 1 » اندر جنان آن رسالت كه بُد اندر باب او * زود بدهيدش كه هست اين باب او
هامش
( 1 ) . س : جواب .