بعد از آن بردند آن شاه جميل * عرض كردندش به ديدار خليل
باز بردندش به بحر درفشان * تا كه نام او نهند آن بحريان
بحريان او را به ماحى خواندند * روى او ديدند و جان افشاندند
ماحى اندر آن زبان يعنى كه مرد * هست نامرد اينكه اين باور نكرد
هست ماحى بىشكى مرد تمام * كه نگردد نور او گم در ظلام
گم نگشت آن شاه و كرد از هم جدا * نور و دود اين جهان بىوفا
رهنماى جملهء گمگشتگانست * ساقى بحر حيات جاودانست
تو ز بهر دانگى از دنياى دون * مىشوى سست و ضعيف و سرنگون
سر نهى در پاى آن گمگشتگان * جان دهى هر لحظه بهر تاى نان
آمنه گفتا كه بعد از هجر و درد * باز آوردند آن رخسار ورد
بود تشريفش يكى صوف سفيد * كه دو چشم گيتى آن ديگر نديد
هم حريرى بود اندر زير آن * سبز و زيبا همچو سرو باغ جان
داشت اندر دست آن شاه عرب * يك كليد بس منير بوالعجب
گشت پيدا باز شخصى خوبرو * چون مكبّر بانگ مىزد سو به سو
كه بداند هركه او با دولت است * كين محمّد درگشاى نصرت است
قفل و مفتاح نبوت با ويست * جمله عالم همچو جام و او ميست
باز آمد پاره ابرى بر سرش * بود گويا چتر و تاج و افسرش
غلغلى زان ابر مىآمد عجيب * مىشنيدم زان صدايى بس غريب
باز غايب شد ز چشم من پسر * منتظر ماندم زمانى من دگر
باز آوازى شنيد اين گوش من * كه ز ذوقش خواست رفتن هوش من
آن صدا در شرق و در غرب اوفتاد * كه از آن گلبانگ جانها گشت شاد
مقصد آن بانگ اين بود اى شهيد * كه جمالش عرض بر پاكان كنيد
در بر روحانيان انس و جان * بگذرانيدش چو آب « 1 » اندر جنان
آن رسالت كه بُد اندر باب او * زود بدهيدش كه هست اين باب او
هامش
( 1 ) . س : جواب .