خوش به ميدان مىخرامد قامتش * اى خوشا آن كس كه گيرد دامنش « 1 »
گر مشامت هست بشنو بوى او * زانكه عطرافشان شده گيسوى او
بوى عطرش بر دماغم مىرسد * آب بحرش سوى باغم مىرسد
چشم دل مىبيند آن رخسار او * روح گشته والهء ديدار او
قامت او چونكه آمد در سماع * اهل هيئت گو بخوان آيهء وداع
زانكه افلاك روان هفت تو * جملگى هستند سرگردان او
چشم بگشا و ببين آثار او * تا بيابى فيض از اظهار او
اين خبر از آمنه بشنو يقين * تا ببينى روى آن شاه مبين
اينچنين فرمود آن بيناى نور * كه دوشنبه روى بنمود آن سرور
چونكه كردم وضع حمل آن رسول * آن رسولى كه رسيد از وى اصول
گوش من بشنيد آوازى عظيم * گشت پيدا در دل من خوف و بيم
ليك ديدم در زمان مرغى سفيد * كه پر خود بر سراپايم كشيد
خوش قوىدل گشتم آنگه اى فتا * يافتم در خود حضور منتها
باز ديدم جام پرشير سفيد * تشنه و لرزان بُدم چون شاخ بيد
خوش درآشاميدم آن ماء معين * بود شيرينتر ز قند و انگبين
باز از من تافت نورى خوش بلند * جاننواز و كارساز و دلپسند
ديدم آنگه پيش خود جمعى زنان * بود قامتشان چو سرو بوستان
من عجب ماندم در آن حوران پاك * كه نبودند از مزاج آب و خاك
آن نظر در پيش من سنگين نمود * كه دو چشم من از آنها خيره بود
هر نفس از طاق خانه مىرسيد * بانگ و آواز طربناك لذيذ
باز ديباجى سفيد بس دراز * ديدم آنجا بهر حفظ آن اياز
پس ندا كردند كاين زيباگهر * چون زرش پنهان كنيد از هر نظر
روى او بايد نبيند هيچكس * تا نبايد در دلش آز و هوس
زانكه انسان خوپذير است اى رشيد * هرچه اوّل ديد ، خوى آن گزيد
هامش
( 1 ) . س : گردد امتش .