تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
خوش به ميدان مىخرامد قامتش * اى خوشا آن كس كه گيرد دامنش « 1 » گر مشامت هست بشنو بوى او * زانكه عطرافشان شده گيسوى او بوى عطرش بر دماغم مىرسد * آب بحرش سوى باغم مىرسد چشم دل مىبيند آن رخسار او * روح گشته والهء ديدار او قامت او چونكه آمد در سماع * اهل هيئت گو بخوان آيهء وداع زانكه افلاك روان هفت تو * جملگى هستند سرگردان او چشم بگشا و ببين آثار او * تا بيابى فيض از اظهار او اين خبر از آمنه بشنو يقين * تا ببينى روى آن شاه مبين اين‌چنين فرمود آن بيناى نور * كه دوشنبه روى بنمود آن سرور چونكه كردم وضع حمل آن رسول * آن رسولى كه رسيد از وى اصول گوش من بشنيد آوازى عظيم * گشت پيدا در دل من خوف و بيم ليك ديدم در زمان مرغى سفيد * كه پر خود بر سراپايم كشيد خوش قوىدل گشتم آنگه اى فتا * يافتم در خود حضور منتها باز ديدم جام پرشير سفيد * تشنه و لرزان بُدم چون شاخ بيد خوش درآشاميدم آن ماء معين * بود شيرين‌تر ز قند و انگبين باز از من تافت نورى خوش بلند * جان‌نواز و كارساز و دل‌پسند ديدم آنگه پيش خود جمعى زنان * بود قامتشان چو سرو بوستان من عجب ماندم در آن حوران پاك * كه نبودند از مزاج آب و خاك آن نظر در پيش من سنگين نمود * كه دو چشم من از آنها خيره بود هر نفس از طاق خانه مىرسيد * بانگ و آواز طربناك لذيذ باز ديباجى سفيد بس دراز * ديدم آنجا بهر حفظ آن اياز پس ندا كردند كاين زيباگهر * چون زرش پنهان كنيد از هر نظر روى او بايد نبيند هيچ‌كس * تا نبايد در دلش آز و هوس زانكه انسان خوپذير است اى رشيد * هرچه اوّل ديد ، خوى آن گزيد
هامش
( 1 ) . س : گردد امتش .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 139 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى