باز ديدم جمع مردان در هوا * بود اندر دستشان ابريقها
ظرفهاى نقره اندر دستشان * چون غلام استاده بودند آن مهان
من بُدم غرق عرق در آن زمان * بوى مشك از آن عرق مىيافت جان
غايب از من بود عبد المطلب * من بُدم تنها چو دل پيش محبّ
خود به خود گفتم دريغا كان قباد * بودى اينجا تا بديدى اين مراد
جملهء دنيا چو قطعهء نور بود * اندر آن حالت كه پورم رخ نمود
باز ديدم جوق مرغان آمدند * در بر من بالها برهم زدند
وصف خوبيشان نتانم گفت باز * وصف معنى كى شود همرنگ راز
مشرق و مغرب به پيش چشم من * گشت پيدا چون بتى بىپيرهن
چون بديدم شرق و غرب اندر زمان * راست همچون كشف و حال سالكان
بر فراز كعبه بُد چتر و علم * در زمان زادن اين محترم
بود در ديگر مواضع نيز هم * آن نشاط و آن نشان « 1 » و آن علم
آن علمها بود فىالجمله ز نور * بهر اثبات ظهور آن غيور
در زمان وضع حمل آن دختران * تكيهگاه من بُدند و پاسبان
جنبش و بانگ و فغان بُد بىصور * اندر آن حالت كه بُد شه در گذر
چون برون آمد ز سجن آن جان پاك * سجده كرد آن شاه خوش بر روى خاك
زانكه چشمش ديد بس گنج گران * در درون خاك پاك رهروان
با نياز و سوز از انگشت خويش * كرد اشارت بر سما آن خوبكيش
بعد از آن ديدم يكى ابر سفيد * كه درآمد بر سر شاخ اميد
آن مه من گم شد اندر ابر تر * من شدم از درد او بىپا و سر
ناگهان آمد صدايى بس غريب * كه بياريدش بر ما آن حبيب
اندر آريدش ميان انبيا * تا شود روشن ازو نور و صفا
تا كه تاج سرورى بر سر نهد * تا سر هر بىسرى را بركند
تن بپوشانيدش اين تشريف ما * تا كند اندر جهان تعريف ما
هامش
( 1 ) . س : آن نشان و آن نشاط .