هست نقلى « 1 » ديگر از پور حبيب * كه دو سال و چار مه ماند آن اديب
آمنه گويند بوده هشت سال * در وصال آن جميل باكمال
بعد از آن او نيز هم سر دركشيد * مرغ جانش سوى جنس خود پريد
آن زمان در آسمان و در نعيم * گشت نام شاه ما درّ يتيم
حق تعالى گفت با اهل سما * كه ولىّ آن يتيم باصفا
من بُوم در ابتدا و انتها * كه همىبينم در و مهر و وفا
من نگهدار وىام در گرم و سرد * او نگردد در ميادين روى زرد
هركه با او سر نهد يارش منم * وانكه سر پيچد سرش را بركنم
اى ملايك خوش فرستيدش سلام * كه ازو داريد اين نور تمام
من ورا بگزيدهام اندر ازل * حاجتش نبود به ايثار و عمل
هركه دارد مهر او در جان و دل * دستگير او شوم در آب و گل
نور مهرش رهنماى او كنم * خسته گردد من دواى او كنم
يار من باشد كسى كه يار اوست * اى خنك آن دل كه خوش بيمار اوست
هركه گردد در هواى او فقير * روى خود بنمايمش بىدار و گير
اى اخى ، يك لحظه بيدار باش ، كه وقت طلوع صبح جهانآراى آن حبيب است .
روى در آن مشرق بىزوال كن ، كه ذكر ولادت و ظهور يمن و بركت و كيفيّت حال وضع حمل آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خواهد گذشت . گوش به نظم دار ، و با اسرار غيب باش . ذكر گذشته مىشنو ، و حاضر حال مىباش ، تا حقيقت مصطفى صلّى اللّه عليه و على « 2 » آله و سلّم ترا در سماع كشد . و مست شراب عشق و محبّت گرداند . و از وسوسهء شياطينت وارهاند . و صلّى اللّه على محمّد و آله .
صبح صادق مىدمد اى خواجه خيز * تا ببينى مهر روز رستخيز
شاه خود رو در ولايت مىكند * راز فاش اندر كنايت مىكند
تا ببندد دين و ملت را رصد * آن رصد نى كه دو صد سالى بود
آن رصد كه حكم او باشد مدام * آن رصد كافلاك آرد در لجام
هامش
( 1 ) . س : قولى .
( 2 ) . س : اين كلمه را ندارد .