كه چو وقت حملم آمد بانگ سخت * گوش من بشنيد كاى داراى بخت
نام اين فرزند احمد كن كه او * عالم آرايد ز نور خلق و خو
بازگفتندم كه آن سلطان جود * چون نمايد رخ درآ اندر سجود
اين دعا تكرار كن در زير لب * تا امان يا بى تو و آن بوالعجب
و دعا اين است « اعيذ بالصّمد الواحد ، من شرّ كلّ حاسد ، فى كل برّ غامد و كل عبد »
چون برون آيد ز پرده آن خديو * در جهان افتد غريو اندر غريو
تابد از رويش يكى نور بلند * كه شوند آگاه اهل ترك و هند
قصرهاى شهر بُصرى زان نظر * از ميان مكّه بيند چشم سر
اى امين چون رخ نمايد آن گهر * تو محمّد خوانش آن زيبا پسر
زانكه در قرآن محمّد آمدهست * گرچه در تورات نامش احمد است
گفت ديگر آمنه ديدم به خواب * كه ز من تابيد نور آفتاب
آنچنانكه قصرهاى شام من * ديدم و حيران نشد افهام من
آمنه كو حامل آن فرد بود * جز محمّد نآمد از وى در وجود
وصف و نقش خود كجا آيد به گفت * درّ درياى حقيقت كس نسفت
هرچه گوش و چشم صورت را سزاست * شرح آن گر در زبان آيد رواست
فضل آن سلطان بىگنج و سپاه * شرح نتوان كرد اندر سال و ماه
حامله بود آمنه زان نور پاك * كه شدند اصحاب فيل آنجا هلاك
اتّفاق عالمان است اين خبر * اختلافى نيستشان با يكدگر « 1 »
كه ظهور مصطفى در سال فيل * بود بىشك اى خبرجوى دليل
بلكه فيل آنروز شد زير و زبر * كه به عالم رخ نمود آن شير نر « 2 »
سرنگون شد پيل و هم اصحاب پيل * چون نقاب انداخت آن شاه جميل
پيشتر از وضع حمل آن رشاد * گفت عبد المطّلب با پور راد
كه سوى يثرب رو و خرما بيار * كامنه حلواش بايد در كنار
رفت عبد اللّه در يثرب بماند * آمنه در طفلكى بيوه نشاند
هامش
( 1 ) . س : همدگر .
( 2 ) . س : راهبر .