گفت نيكو درنگر در بطن خويش * هست در تو ناسخ هر كفر و كيش
شاه هفت اقليم در زندان تست * يك دو روزى بندى و مهمان تست
بار خود بر دوش خود دارد تمام * بلكه بار جمله عالم خاص و عام
با تو گفتم ايمن و غافل مباش * اى تن خاكى جدا از دل مباش
كآفتابى گم شده در گندمى * عالمى پنهان شده در آدمى
خيز و روح اللّه ببين در مريمى * بحر عمّان كف زده در شبنمى
اى جمالى در « 1 » پى اقوال رو * شاه مىآيد به استقبال رو
آمنه گفتا دگر ديدم به خواب * كه همان شخص آمدى تند و شتاب
كه تو بارى بس گران دارى به دوش * آدمى تو نيستى طير و وحوش
دايما با ذكر و با تسبيح باش * ليك جان مردمان كمتر خراش
اين دعا برخوان كه بند حاسدان است * سرّ حرفش پردهء گنج گرانست
چون بخوانى اين دعا سرّش بدان * هان مشو قانع به تكرار زبان
آن در و دروازه مخراش از عمى * چون خران فرياد تا كى در ملا
بد بود بد پيش شه بانگ و فغان * ذكر شه گر مىكنى بارى نهان
حق نهان است و بود يار نهان * كس نهد بر چارسو گنج گران
چون شنيدم اين نصيحت اى عمو * آب صاف صاف ديدم در سبو
دعا كه در خوابش امر كردند ، اين بود : تو نيز اگر محبّت آن حضرت در جان خود مىيابى ، از بهر چشم زخم حاسدان اين دعا ورد خود ساز ، و دعا اين است : « اعيذ بالصّمد الواحد من شرّ كلّ حاسد » .
چون شدم بيدار گفتم خواب خويش * پيش آن همسايگان باب خويش
آن زنان سادهطبع نامراد * همچو پيران نديده اوستاد
گفت با من يك زن بيكارهاى * كه به بازو بند آهنپارهاى
بستم آن آهن به دست و پاى خويش * در زمان بگسيخت آن اسباب ريش
نقل ديگر بشنو اى داراى گنج * كه چنين فرموده آن بىتاب و رنج
هامش
( 1 ) . س : جانب .