تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
تا ببيند ديده‌ات انوار دل * جانت گردد خاشع از اسرار دل تا شوى چون گنج پنهان در جهان * تا كه آيد مهدى دل در ميان دور مهدى گنجها پيدا شود * بهر آن عالم پر از غوغا شود ليك اندر سايهء قطب زمان * ديو نتواند زند بر گنج جان چونكه ذكر گنج زر اندر ميان است * فاش كن اين گنج كان بهتر ز جان است جسم احمد چونكه شد خوش مستقيم * در وجود آمنهء دارنده بيم جمله حيوانات اولاد قريش * گفت‌وگو كردند و شاديها و عيش فاش مىگفتند باهم آن وحوش * كه محيط جوهرين آمد به جوش احمد اكنون در وجود ما در است * ماه تابان است و مهر خاور است آفتاب كشور است و شاه دين * خوش پناهى داد حق بهر زمين شمع جان و نور اهل آسمان است * رحمت حق است و داراى زمان است اندر آن شب جمله اعراب غيور * عارف آن حمل گشتند و سرور تختهاى پادشاهان جهان * هم در آن شب سرنگون شد بىگمان وحش و طير مشرقى و مغربى * بىزبان و آشنا و اجنبى جمله باهم بازمىگفتند فاش * وصف قدّ و قامت گيتىفزاش اهل دريا كف‌زنان چون عاشقان * عيش مىكردند از اين شادى عيان كآمد آن بو القاسم دارنده تخت * تخت چه بخشندهء اسرار و بخت آن حقيقت در صور نه ماه بود * آمنه زان حمل خوش برمىفزود سستى و ضعفى كه باشد در زنان * آمنه در خود نمىديد آن زمان زانكه جاى او نبود اندر شكم * زان نمىديد آمنه هرگز الم جاى او در ديده و در سينه است * ديده چون بيناست دل بىكينه است آمنه گفتا شبى ديدم به خواب * كه مرا گفتند كاى بىرنج و تاب گنج معنى در تن ويران تست * آفتاب روشن اندر جان تست هيچ مىدانى كه تو آبستنى * يا نه‌اى بينندهء آن روشنى گفتم اى آيات حق من فارغم * من نمىيابم به خود در درد و غم اين‌قدر دانم كه حيضم بسته شد * رشتهء وسواس من بگسسته شد