تا ببيند ديدهات انوار دل * جانت گردد خاشع از اسرار دل
تا شوى چون گنج پنهان در جهان * تا كه آيد مهدى دل در ميان
دور مهدى گنجها پيدا شود * بهر آن عالم پر از غوغا شود
ليك اندر سايهء قطب زمان * ديو نتواند زند بر گنج جان
چونكه ذكر گنج زر اندر ميان است * فاش كن اين گنج كان بهتر ز جان است
جسم احمد چونكه شد خوش مستقيم * در وجود آمنهء دارنده بيم
جمله حيوانات اولاد قريش * گفتوگو كردند و شاديها و عيش
فاش مىگفتند باهم آن وحوش * كه محيط جوهرين آمد به جوش
احمد اكنون در وجود ما در است * ماه تابان است و مهر خاور است
آفتاب كشور است و شاه دين * خوش پناهى داد حق بهر زمين
شمع جان و نور اهل آسمان است * رحمت حق است و داراى زمان است
اندر آن شب جمله اعراب غيور * عارف آن حمل گشتند و سرور
تختهاى پادشاهان جهان * هم در آن شب سرنگون شد بىگمان
وحش و طير مشرقى و مغربى * بىزبان و آشنا و اجنبى
جمله باهم بازمىگفتند فاش * وصف قدّ و قامت گيتىفزاش
اهل دريا كفزنان چون عاشقان * عيش مىكردند از اين شادى عيان
كآمد آن بو القاسم دارنده تخت * تخت چه بخشندهء اسرار و بخت
آن حقيقت در صور نه ماه بود * آمنه زان حمل خوش برمىفزود
سستى و ضعفى كه باشد در زنان * آمنه در خود نمىديد آن زمان
زانكه جاى او نبود اندر شكم * زان نمىديد آمنه هرگز الم
جاى او در ديده و در سينه است * ديده چون بيناست دل بىكينه است
آمنه گفتا شبى ديدم به خواب * كه مرا گفتند كاى بىرنج و تاب
گنج معنى در تن ويران تست * آفتاب روشن اندر جان تست
هيچ مىدانى كه تو آبستنى * يا نهاى بينندهء آن روشنى
گفتم اى آيات حق من فارغم * من نمىيابم به خود در درد و غم
اينقدر دانم كه حيضم بسته شد * رشتهء وسواس من بگسسته شد
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٣٥