هان مترس و روى آور سوى حق * كه نمايد صبح جانت از فلق « 1 »
ليك تو همچون « 2 » زمين بىپا و دست * كى توانى روى خصم خود شكست
تو به زير پاى مردان گرد شو * خوشغبار اهل عشق و درد شو
كاين سعادت در نفوس عاشقان است * وان طلب در جان پاك صادقان است
آن نفس كه آيت فضل خداست * طالب صدق است و جوياى صفاست
چون صفا و صدق دارى شاد باش * كه خراب توست آن قدّ بلاش
صد هزاران جان فداى قامتش * جان سپردن باشد اينجا طاعتش
صبر كن كه آفتاب معدلت * ناگهان تابد چو عشق اندر دلت
چشم دل در راه آن قامت بسوخت * يك زمانى شمع دل بايد فروخت
تا درآيد در سماع آن سرو ناز * تا بگويد دل چو نى اسرار باز
تا كه قولى بشنود گوش طلب * تا كند جان يك دمى عيش و طرب
تا فغان در عالم اعلى افتد * آه مجنون در بر ليلى رسد
تا به ميدان اندر آيد شاه دل * تا شود آگه ز سوز و آه دل
با جمالى در سماع آيد عيان * تا فلك بيند سماع عاشقان
تا بداند كان دويدن از كجاست * ننگرد من بعد سوى چپ و راست
اى عزيز ، گوش به معنى
« ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ »
دار و چشم دل بگشا ، تا بگويى :
« فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ »
و صلّى اللّه على محمّد و آله و سلّم تسليما .
جمع كن آن شش جهت وين پنج حس * تا نمانى در جهات و رنج حس
تا ببينى نور اظهار رسول * هم بدانى چيست اين دين و اصول
تا نگردى گرد آن عقل فضول * تا نجويى فضل از قوم جهول
تا نگردى قانع از حرف و ورق * تا كه بربايى ز اهل دل سبق
جمع شو گفتم كه نك آمد خطيب * همچو بيمارى « 3 » كه دريابد طبيب
هامش
( 1 ) . س :ليك تو همچون زمين هموار باش * در خيال روى خوب يار باش
دايما مىخواه از رب جليل * پاسبانى راهدان بهر دليل( 2 ) . س : كه تويى همچون زمين .
( 3 ) . س : به نزديك .