جان و دل بر كف نهيد اى عاشقان * كه رسيد آن فتنهء آخر زمان
بشنو اى دل راز سرمستان عشق * تا توانى رفت در بستان عشق
حكايت [ گفت عبّاس آن عليم راستگو در حق عبد اللّه خوشخلق و خو ]
گفت عبّاس آن عليم راستگو * در حق عبد اللّه خوشخلق و خو
كان شبى كه مهر با مه يار شد * اهل مكه بيشتر بيمار شد
يك دو صد دختر به گرد « 1 » آن قمر * داده جان بىشوهر از خون جگر
جمله بىقرعه سوى قربان شدند * كه ملول از جسم و سير « 2 » از جان بدند
بىتفأل بىتفكر در زمان * جان برافشاندند بهر آن جوان
اى كه خواهى منزلات عاشقان * رو بياموز اين روش زان دختران
تو مگو كان دختران مؤمن نىاند * كه شهيدانند و هم قربان نىاند
عاشق آن نور بودند و حيات * ذات مىديدند بر روى صفات
گر بديدند شهوتى آن دختران * بود اندر مكّه اوزار خران
نى براى شهوت او را خواستند * بهر نور روى او مىكاستند
هركه جام عشق نوشيد اى فلان * اللّه اللّه تو ورا كافر مخوان
عهد و ميثاق خدا با عاشقانست * صورت آن در زبان اين و آنست
چونكه ذكر صورت آمد در ميان * مىروم سوى حكايات يلان
زانكه غير نعت آن مايهء حيات * تو فسانهاش خوان و هزل و ترّهات
باب آن سالار اقليم وجود * اينچنين نقل است كو سىساله بود
قول ديگر آنكه بوده پنج پنج * سال آن جام مى و ايوان گنج
بودهاند آن ماه و خور يك مدّتى * تا كه بسپردند نور آن فتى
بود عبد اللّه با آن نور روى * آب بحر دل نمىشد سوى جو
تا به كلّى وحى و الهام خدا * قطع شد بهر ظهور مصطفى
تا نمايد روى و طرحى نو نهد * تا كه تير راست از قوسش جهد
هامش
( 1 ) . س : بدور .
( 2 ) . س : و عقل و جان .