تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
جان و دل بر كف نهيد اى عاشقان * كه رسيد آن فتنهء آخر زمان بشنو اى دل راز سرمستان عشق * تا توانى رفت در بستان عشق
حكايت [ گفت عبّاس آن عليم راست‌گو در حق عبد اللّه خوش‌خلق و خو ]
گفت عبّاس آن عليم راست‌گو * در حق عبد اللّه خوش‌خلق و خو كان شبى كه مهر با مه يار شد * اهل مكه بيشتر بيمار شد يك دو صد دختر به گرد « 1 » آن قمر * داده جان بىشوهر از خون جگر جمله بىقرعه سوى قربان شدند * كه ملول از جسم و سير « 2 » از جان بدند بىتفأل بىتفكر در زمان * جان برافشاندند بهر آن جوان اى كه خواهى منزلات عاشقان * رو بياموز اين روش زان دختران تو مگو كان دختران مؤمن نىاند * كه شهيدانند و هم قربان نىاند عاشق آن نور بودند و حيات * ذات مىديدند بر روى صفات گر بديدند شهوتى آن دختران * بود اندر مكّه اوزار خران نى براى شهوت او را خواستند * بهر نور روى او مىكاستند هركه جام عشق نوشيد اى فلان * اللّه اللّه تو ورا كافر مخوان عهد و ميثاق خدا با عاشقانست * صورت آن در زبان اين و آنست چونكه ذكر صورت آمد در ميان * مىروم سوى حكايات يلان زانكه غير نعت آن مايهء حيات * تو فسانه‌اش خوان و هزل و ترّهات باب آن سالار اقليم وجود * اين‌چنين نقل است كو سىساله بود قول ديگر آنكه بوده پنج پنج * سال آن جام مى و ايوان گنج بوده‌اند آن ماه و خور يك مدّتى * تا كه بسپردند نور آن فتى بود عبد اللّه با آن نور روى * آب بحر دل نمىشد سوى جو تا به كلّى وحى و الهام خدا * قطع شد بهر ظهور مصطفى تا نمايد روى و طرحى نو نهد * تا كه تير راست از قوسش جهد
هامش
( 1 ) . س : بدور . ( 2 ) . س : و عقل و جان .