مندرس زان شد نبوّت در جهان * عدل شد ناچيز اندر آن زمان
نى « 1 » حكيمى ماند و نى پيغمبرى * نى طريق راستى نى رهبرى
خلق جمله عاق و خود را همچو دد * نى ترازو ماند و نى كيل و سبد
بتپرست و جاهل و سركش همه * بىشبان مانده بد آن خيل و رمه
حق تعالى گفت با كرّوبيان * كه ببينيد اين جهان با جاهلان
چون نظر كردند آن پاكان پاك * خون همىديدند بر رخسار خاك
زانكه بد تاريك و ظلمانى زمين * گريه و ناله همىكرد و حنين
گفت يا رب اين درختان بىبرند * بىحيات رحمتت چون سر برند
آن وحوش اندر سر كوه بلند * بر اميد رحمتت برمىجهند
جمله ترسانند اين وحش و طيور * وعده دادستى به من تو اى صبور
كه فرستى بهر من قومى غريب * كه همه باشند خشنود و اديب
بازگفتى بدهمت نور كمال * كه نبينى بهر آن ديگر ملال
كه نگردى باز تاريك و غمين * از براى طاعت آن اهل دين
تا برافرازند مسجدهاى خوب * دايما باشند با ذكر قلوب
بهترين و پاكتر از هر امم * گفتهاى زان قوم رويت پر كنم
سعى آرند و صفا اندر طواف * بهر دين آيند باهم در مصاف
باز فرمودى كه شاهنشاه راد * كو بود ميوهء درختان مراد
در ميانشان همچو دل باشد مدام * مهربان چون آفتاب بىغمام
يا إله اين وعدهها تعجيل كن * امر عزّت لازم جبريل كن
حق تعالى كرد اجابت آن حنين * گفت با جبريل رو پيش زمين
مژده ده كه غم مخور اى ديده رنج * بهر آن رنجت دهم بسيار گنج
زود بينى شاد و معمورت كنم * خرّم و سرسبز و پرنورت كنم
روى جاهل بس كه ديدى اى خموش * در پى زهرست هم صد جام نوش
تو مكن گريه كه وقت خنده است * زانكه هنگام شه دل زنده است
هامش
( 1 ) . س : نه .