تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
مندرس زان شد نبوّت در جهان * عدل شد ناچيز اندر آن زمان نى « 1 » حكيمى ماند و نى پيغمبرى * نى طريق راستى نى رهبرى خلق جمله عاق و خود را همچو دد * نى ترازو ماند و نى كيل و سبد بت‌پرست و جاهل و سركش همه * بىشبان مانده بد آن خيل و رمه حق تعالى گفت با كرّوبيان * كه ببينيد اين جهان با جاهلان چون نظر كردند آن پاكان پاك * خون همىديدند بر رخسار خاك زانكه بد تاريك و ظلمانى زمين * گريه و ناله همىكرد و حنين گفت يا رب اين درختان بىبرند * بىحيات رحمتت چون سر برند آن وحوش اندر سر كوه بلند * بر اميد رحمتت برمىجهند جمله ترسانند اين وحش و طيور * وعده دادستى به من تو اى صبور كه فرستى بهر من قومى غريب * كه همه باشند خشنود و اديب بازگفتى بدهمت نور كمال * كه نبينى بهر آن ديگر ملال كه نگردى باز تاريك و غمين * از براى طاعت آن اهل دين تا برافرازند مسجدهاى خوب * دايما باشند با ذكر قلوب بهترين و پاك‌تر از هر امم * گفته‌اى زان قوم رويت پر كنم سعى آرند و صفا اندر طواف * بهر دين آيند باهم در مصاف باز فرمودى كه شاهنشاه راد * كو بود ميوهء درختان مراد در ميانشان همچو دل باشد مدام * مهربان چون آفتاب بىغمام يا إله اين وعده‌ها تعجيل كن * امر عزّت لازم جبريل كن حق تعالى كرد اجابت آن حنين * گفت با جبريل رو پيش زمين مژده ده كه غم مخور اى ديده رنج * بهر آن رنجت دهم بسيار گنج زود بينى شاد و معمورت كنم * خرّم و سرسبز و پرنورت كنم روى جاهل بس كه ديدى اى خموش * در پى زهرست هم صد جام نوش تو مكن گريه كه وقت خنده است * زانكه هنگام شه دل زنده است
هامش
( 1 ) . س : نه .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 128 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى