تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
جبرئيل آمد بگفت اين راز فاش * با زمين كاى باركش غمگين مباش كه نبينى بعد از اين ظلم و ستم * كه يقين من ناظر آن امتم كه حبيب من بود سالارشان * پس مرا بايد كشيدن بارشان يا زمين گفت آن امين با عزّ و ناز * كه خدا سه مژده‌ات دادست باز اوّلا در وقت مولود حبيب * ثانيا وقت خروج آن اديب ثالثا چون دين او ظاهر شود * سرّ تو خوش فارغ از كافر شود چون بگسترد آن امين روى زمين * از بشارتهاى ربّ العالمين گشت خرّم اين زمين اندر زمان * همچو مظلومى كه دريابد امان كه شنيد از پيك حضرت اين خبر * كه رسيده وقت سلطان بشر آن نبىّ السّيف با تيغ و سنان * اينك اينك مىكند چهره عيان فاش و روشن مىشود مبعوث او * تخت بنهد در ميان چارسو كس نه بتواند ز پيش او گريخت * كس نتاند بند و بار او گسيخت يا به كيشش سر درآرد مردوار * يا برندش همچو دزدان سوى دار يا بماند در ميان خاك و خون * چون خر لنگى كه در گل شد زبون در شقاوت بازماند آن ذليل * همچو شب بر دشمن مهر جميل دور رويش روى تو گردد جميل * همچنان‌كه بود در دور خليل دور ابراهيم ايمان فاش بود * زان سبب در نار عزّت جاش بود دور احمد نور اسلام اى زمين * استقامت يابد اندر سرّ طين پس زمين خاموش شد خرّم نشست * همچو مخمورى كه يابد مى به دست سالكا بشنو ز من مژدهء دگر * تا ننوشى بيش ازين خون جگر مژده مژده اى طلبكار حيات * كه تو ديده‌ستى در اوّل مهر ذات چون شدى مفتون طبع آب و گل * گشت تاريك اين وثاق جان و دل زاده و اتباع تخييلات تو * لشكر آوردند بهر مات تو آن زر و آن لعل اندر مزبله * گشته گم چون دل ميان مشغله