جبرئيل آمد بگفت اين راز فاش * با زمين كاى باركش غمگين مباش
كه نبينى بعد از اين ظلم و ستم * كه يقين من ناظر آن امتم
كه حبيب من بود سالارشان * پس مرا بايد كشيدن بارشان
يا زمين گفت آن امين با عزّ و ناز * كه خدا سه مژدهات دادست باز
اوّلا در وقت مولود حبيب * ثانيا وقت خروج آن اديب
ثالثا چون دين او ظاهر شود * سرّ تو خوش فارغ از كافر شود
چون بگسترد آن امين روى زمين * از بشارتهاى ربّ العالمين
گشت خرّم اين زمين اندر زمان * همچو مظلومى كه دريابد امان
كه شنيد از پيك حضرت اين خبر * كه رسيده وقت سلطان بشر
آن نبىّ السّيف با تيغ و سنان * اينك اينك مىكند چهره عيان
فاش و روشن مىشود مبعوث او * تخت بنهد در ميان چارسو
كس نه بتواند ز پيش او گريخت * كس نتاند بند و بار او گسيخت
يا به كيشش سر درآرد مردوار * يا برندش همچو دزدان سوى دار
يا بماند در ميان خاك و خون * چون خر لنگى كه در گل شد زبون
در شقاوت بازماند آن ذليل * همچو شب بر دشمن مهر جميل
دور رويش روى تو گردد جميل * همچنانكه بود در دور خليل
دور ابراهيم ايمان فاش بود * زان سبب در نار عزّت جاش بود
دور احمد نور اسلام اى زمين * استقامت يابد اندر سرّ طين
پس زمين خاموش شد خرّم نشست * همچو مخمورى كه يابد مى به دست
سالكا بشنو ز من مژدهء دگر * تا ننوشى بيش ازين خون جگر
مژده مژده اى طلبكار حيات * كه تو ديدهستى در اوّل مهر ذات
چون شدى مفتون طبع آب و گل * گشت تاريك اين وثاق جان و دل
زاده و اتباع تخييلات تو * لشكر آوردند بهر مات تو
آن زر و آن لعل اندر مزبله * گشته گم چون دل ميان مشغله
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٢٩