تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
گفت دختر كاختيارم ز آن توست * تن چه باشد جان و دل قربان توست « 1 » چون رضا از آمنه بستد پدر * مادرش برداشت آن دل باخبر پيش عبد المطلب رفتند زود * زانكه مىديد آن پدر سيماى سود در نكاح آورد عبد اللّه ورا * تا سپارد نور مهر مصطفى مادر آن دخترى كاين كام داشت * بىشكى امّ حبيبه نام داشت آن حبيبه نام بُد بنت اسد * وانكه اين قوم‌اند اسباب و مدد كان نور و بىخبر از روشنى * محرم و محروم آن شاه غنى اين مقام جبر دان اى مرد كار * كاندرين عالم نباشد اختيار زانكه اينجا بىتو در كار تواند * بىتو در ميدان و بازار تواند گر تو باشى دايما بىاختيار * در ميان يار و تو نبود غبار تو اگر خواهى كه تتماجى پزى * دست و پاى آسيابان مىگزى مىكنى صد ناله بهر يك دو نان * هان مگو از جبر يا خود وارهان جان كنى تا زنده باشى در جهان * خوش درآور ملك حق‌واره ز نان نان چه باشد بگذر از جان و جهان * تا شوى سالار ملك جاودان اين نه كار ابلهان و احمقانست * اين طريق خوب راه عاشقانست كه ننازند از خود و سيماى خود * در جهان نه نيك بينند و نه بد نى دكان سازند و نى ايوان و باغ * شب روان باشند با شمع و چراغ همچو برق اندر پى جانان دوند * جان بر جانان خود قربان كنند وصل اگر يابند و گرنه گو مباش * كاندرين زارىست وصل اى خواجه تاش شرح آن گويم به تو روزى دگر * كه درآيد در دلت سوزى دگر حاليا صبح سعادت مىدمد * سرو باغ دل چو طوبى مىچمد پرده برمىدارد از رخسار خويش * تا كه بنوازد دل بيمار خويش ترك مستش تيرباران مىكند * عقل گريان عشق خندان مىكند
هامش
( 1 ) . نسخه 2 ملك از اين بخش چنين است :چون به پيش قبله آوردى تو روى * ديده و دل هان مگردان سو به سوىو به شرح حال سلمان پرداخته و نام كتاب را بداية المحبة نوشته است .
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 126 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى