گفت دختر كاختيارم ز آن توست * تن چه باشد جان و دل قربان توست « 1 »
چون رضا از آمنه بستد پدر * مادرش برداشت آن دل باخبر
پيش عبد المطلب رفتند زود * زانكه مىديد آن پدر سيماى سود
در نكاح آورد عبد اللّه ورا * تا سپارد نور مهر مصطفى
مادر آن دخترى كاين كام داشت * بىشكى امّ حبيبه نام داشت
آن حبيبه نام بُد بنت اسد * وانكه اين قوماند اسباب و مدد
كان نور و بىخبر از روشنى * محرم و محروم آن شاه غنى
اين مقام جبر دان اى مرد كار * كاندرين عالم نباشد اختيار
زانكه اينجا بىتو در كار تواند * بىتو در ميدان و بازار تواند
گر تو باشى دايما بىاختيار * در ميان يار و تو نبود غبار
تو اگر خواهى كه تتماجى پزى * دست و پاى آسيابان مىگزى
مىكنى صد ناله بهر يك دو نان * هان مگو از جبر يا خود وارهان
جان كنى تا زنده باشى در جهان * خوش درآور ملك حقواره ز نان
نان چه باشد بگذر از جان و جهان * تا شوى سالار ملك جاودان
اين نه كار ابلهان و احمقانست * اين طريق خوب راه عاشقانست
كه ننازند از خود و سيماى خود * در جهان نه نيك بينند و نه بد
نى دكان سازند و نى ايوان و باغ * شب روان باشند با شمع و چراغ
همچو برق اندر پى جانان دوند * جان بر جانان خود قربان كنند
وصل اگر يابند و گرنه گو مباش * كاندرين زارىست وصل اى خواجه تاش
شرح آن گويم به تو روزى دگر * كه درآيد در دلت سوزى دگر
حاليا صبح سعادت مىدمد * سرو باغ دل چو طوبى مىچمد
پرده برمىدارد از رخسار خويش * تا كه بنوازد دل بيمار خويش
ترك مستش تيرباران مىكند * عقل گريان عشق خندان مىكند
هامش
( 1 ) . نسخه 2 ملك از اين بخش چنين است :چون به پيش قبله آوردى تو روى * ديده و دل هان مگردان سو به سوىو به شرح حال سلمان پرداخته و نام كتاب را بداية المحبة نوشته است .