تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
حق ستاند حق دهد حق يار اوست * بد نبيند هرك را خوى نكوست وهب استغناى عبد اللّه بديد * در جبينش شعلهء آن شه بديد خودبه‌خود مىگفت وهب سرفراز * لايق باغ من است اين سرو ناز گنج تا كى در زمين پنهان بود * حور جنّت لايق خوبان بود ملك صافى تا به كى باير بود * نقد وافى بهر صاحب سرّ بود طالب گنجش بسى بودند فاش * سر نهادندى به ره در پيش پاش جان همىدادند خويش و اقرباش * تا كه بر سرشان فتد سايهء هماش با كسى سر در نمىآورد هيچ * گرچه بودى روز و شب در تاب و پيچ هم به عبد اللّه فتاد آن قرعه نيز * كى شود خوار آنكه حق كردش عزيز وهب شد در پيش آن گنج گران * وصف دل مىكرد اندر پيش جان حال عبد اللّه با او باز گفت * آمنه خنديد و چون گل برشكفت گفت با باب خود آن زيباگهر * كه نه وقت شوهر استم اى پدر كى دويدم من سوى هر بام و در * كه كنى از خانه و خويشم به در تو ز دست من چرا تنگ آمدى * با من آهسته در جنگ آمدى دل خلاف آن زبانش بد ولى * كه دلش مىخواست دايم همدلى دل از آن باشد هميشه بىقرار * كه هويدا نيست سرّش در ديار دل نخواهد غير دلبر در جهان * بىنشان است و طلبكار نشان آن نشان خواهد كه آيات خداست * كه نشان و مهر اين آياتهاست در پى جنسست گر زانكه دل است * ورنه زيباجوست خاشاك و گِل است دل لطيف است و نجويد جز لطيف * زان بود با روى مستحسن اليف رو به دختر كرد ديگرباره باب * كه ميا با پيك دولت در جواب روى دولت مشكن اى جان پدر * كاين چنين اختر كم آيد در گذر اين ستاره نيست كاندر آسمان * سير آن باشد و يا بالاى آن اين نه نور است و نه شمع ديده‌تاب * ماهتاب است اين و يا خود آفتاب
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 125 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى