حق ستاند حق دهد حق يار اوست * بد نبيند هرك را خوى نكوست
وهب استغناى عبد اللّه بديد * در جبينش شعلهء آن شه بديد
خودبهخود مىگفت وهب سرفراز * لايق باغ من است اين سرو ناز
گنج تا كى در زمين پنهان بود * حور جنّت لايق خوبان بود
ملك صافى تا به كى باير بود * نقد وافى بهر صاحب سرّ بود
طالب گنجش بسى بودند فاش * سر نهادندى به ره در پيش پاش
جان همىدادند خويش و اقرباش * تا كه بر سرشان فتد سايهء هماش
با كسى سر در نمىآورد هيچ * گرچه بودى روز و شب در تاب و پيچ
هم به عبد اللّه فتاد آن قرعه نيز * كى شود خوار آنكه حق كردش عزيز
وهب شد در پيش آن گنج گران * وصف دل مىكرد اندر پيش جان
حال عبد اللّه با او باز گفت * آمنه خنديد و چون گل برشكفت
گفت با باب خود آن زيباگهر * كه نه وقت شوهر استم اى پدر
كى دويدم من سوى هر بام و در * كه كنى از خانه و خويشم به در
تو ز دست من چرا تنگ آمدى * با من آهسته در جنگ آمدى
دل خلاف آن زبانش بد ولى * كه دلش مىخواست دايم همدلى
دل از آن باشد هميشه بىقرار * كه هويدا نيست سرّش در ديار
دل نخواهد غير دلبر در جهان * بىنشان است و طلبكار نشان
آن نشان خواهد كه آيات خداست * كه نشان و مهر اين آياتهاست
در پى جنسست گر زانكه دل است * ورنه زيباجوست خاشاك و گِل است
دل لطيف است و نجويد جز لطيف * زان بود با روى مستحسن اليف
رو به دختر كرد ديگرباره باب * كه ميا با پيك دولت در جواب
روى دولت مشكن اى جان پدر * كاين چنين اختر كم آيد در گذر
اين ستاره نيست كاندر آسمان * سير آن باشد و يا بالاى آن
اين نه نور است و نه شمع ديدهتاب * ماهتاب است اين و يا خود آفتاب
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٢٥