تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
هست احمد در تو چون گنج نهان * نور او در چشم ما فاش و عيان اى هلاك ما ازو خواهد بُدن * تفرقه بىشك يكى خواهد شدن بلكه دينها را كند منسوخ او * بركند او بيخ كفر و رنگ و بو چون قوىدل گشت ميل صيد كرد * زانكه با حسن است دائم زور مرد زان دوند « 1 » اين عاشقان دنبال خوب * تا كه يابند از حسن بوى قلوب زور تن از نان بود يا از ثريد * زور دل از حسن گردد بر مزيد چونكه زورين بود از حسن احد * ميل صيدش بود دايم چون اسد شد به قصد صيد روزى ناگهان * ديد جمعى از يهود اندر كران عالمان قوم صد تن يا نود * با سنان و تيغ و با كين و حسد آمدند از شام آن جمع عدو * تا بنگذارند آن مى در سبو بهر مى آن جام شاهى بشكنند * گِل به روى آفتاب اندر زنند زانكه بُد در كامشان زهر و زحير * كه نمىشد چشمشان از حق بصير بهر خود بودند نى از بهر دين * كه دو مىديدند نور آن و اين اين‌چنين بوده‌ست دايم آشكار * كه كنند اين قوم منصوران به دار اسب عبد اللّه پى آهو دويد * ناگهان در حلقهء گرگان رسيد مدّتى بودند آنها در كمين * كه بيابندش به تنها بر « 2 » زمين تيغهاى زهرناك آن حاسدان * بركشيدند از پى آن شاه جان وهب بن عبد مناف آن صيدگير * ديد گرگان شد بر شير دلير اين‌چنين نقل است از وهب مناف * كه بديدم من يقين اندر مصاف كه درآمد لشكرى آراسته * خوب‌رو بودند و هم نوخاسته آمدند از غيب با تيغ و سنان * تا براندند آن سگان و آن ددان پور عبد المطّلب چون شير مست * از غزا فارغ شد و آمد نشست رنگ و رويش برقرار خويش بود * فارغ از تير و كمان و كيش بود هركه پشتش حق بود خوفش كجاست * چونكه حق يار تو شد جبرت رواست
هامش
( 1 ) . س : روند . ( 2 ) . س : در .