هست احمد در تو چون گنج نهان * نور او در چشم ما فاش و عيان
اى هلاك ما ازو خواهد بُدن * تفرقه بىشك يكى خواهد شدن
بلكه دينها را كند منسوخ او * بركند او بيخ كفر و رنگ و بو
چون قوىدل گشت ميل صيد كرد * زانكه با حسن است دائم زور مرد
زان دوند « 1 » اين عاشقان دنبال خوب * تا كه يابند از حسن بوى قلوب
زور تن از نان بود يا از ثريد * زور دل از حسن گردد بر مزيد
چونكه زورين بود از حسن احد * ميل صيدش بود دايم چون اسد
شد به قصد صيد روزى ناگهان * ديد جمعى از يهود اندر كران
عالمان قوم صد تن يا نود * با سنان و تيغ و با كين و حسد
آمدند از شام آن جمع عدو * تا بنگذارند آن مى در سبو
بهر مى آن جام شاهى بشكنند * گِل به روى آفتاب اندر زنند
زانكه بُد در كامشان زهر و زحير * كه نمىشد چشمشان از حق بصير
بهر خود بودند نى از بهر دين * كه دو مىديدند نور آن و اين
اينچنين بودهست دايم آشكار * كه كنند اين قوم منصوران به دار
اسب عبد اللّه پى آهو دويد * ناگهان در حلقهء گرگان رسيد
مدّتى بودند آنها در كمين * كه بيابندش به تنها بر « 2 » زمين
تيغهاى زهرناك آن حاسدان * بركشيدند از پى آن شاه جان
وهب بن عبد مناف آن صيدگير * ديد گرگان شد بر شير دلير
اينچنين نقل است از وهب مناف * كه بديدم من يقين اندر مصاف
كه درآمد لشكرى آراسته * خوبرو بودند و هم نوخاسته
آمدند از غيب با تيغ و سنان * تا براندند آن سگان و آن ددان
پور عبد المطّلب چون شير مست * از غزا فارغ شد و آمد نشست
رنگ و رويش برقرار خويش بود * فارغ از تير و كمان و كيش بود
هركه پشتش حق بود خوفش كجاست * چونكه حق يار تو شد جبرت رواست
هامش
( 1 ) . س : روند .
( 2 ) . س : در .