تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
حال من از آسمانها برگذشت * با كه گويم غير تو اين سرگذشت چون نشينم بر زمين آيد خروش * كز خروشش جان من آيد به جوش مژده آرد اين زمين باركش * كه همىيابم از آن گفتار غش گويدم اى آنكه دارى بر جبين * نور احمد همچو خورشيد مبين اى كه قدّت گشته با آن نور راست * زان رخت بر عاشقان مايهء بلاست بر جمالت باد هر دم صد سلام * اى كه در تو تافته اين خور تمام گر نشينم زير شاخ خشك سست * سبز مىگردد چو در روز نخست افكند او بر فرازم بال‌وپر * مىخرامد بر سر من آن شجر چونكه برخيزم ز پايش در زمان * خشك گردد همچو صدق زاهدان با تو گفتم اى پدر من راز خويش * بازگو شرحش ابا دمساز خويش گفت عبد المطّلب با آن پسر * كه بشارت بادت اى جان پدر كه چنين امّيد دارم از خدا * كز تو آيد در وجود آن مقتدا اين همه آثار انوار وى است * جسم تو جام است و جانش آن مى است هركه ايمان آورد با وى درست * شاخ بخت و دولت از پهلوش رست گر دهد آب محبّت با شجر * آسمانها بررود همچون قمر ور ننوشد جام نصح آن سقا * شاخ بختش خشك گردد در ريا هركه بيند سرّ حق در روى او * خاك گردد خاك اندر كوى او بعد از آن آن خاك كانِ زر شود * زر چه باشد ، جان جان‌پرور شود وانكه گوش آرد به گفت‌وگوى او * چشم او هرگز نبيند روى او دردسر يابد هم از گفتار خويش * مىدهد پيوسته او آزار خويش وانكه پيچد سر ز امر آن خديو * گر ملك باشد شود بىشبهه ديو گفت ديگرباره آن شيرين‌سخن * كه روم گهگاه در بتخانه من تا ببينم لات و عزّى در وثاق * زانكه دارم طعم كفر اندر مذاق لات و عزّى بانگ گربه مىكنند * خادمان هم ريش خود برمىكنند آن بتان گر به آواز اى پدر * فاش گويندم كه رو پرده مدر زانكه ما را نيست با تو هيچ كار * زانكه اندر صلب تست آن شهريار