حال من از آسمانها برگذشت * با كه گويم غير تو اين سرگذشت
چون نشينم بر زمين آيد خروش * كز خروشش جان من آيد به جوش
مژده آرد اين زمين باركش * كه همىيابم از آن گفتار غش
گويدم اى آنكه دارى بر جبين * نور احمد همچو خورشيد مبين
اى كه قدّت گشته با آن نور راست * زان رخت بر عاشقان مايهء بلاست
بر جمالت باد هر دم صد سلام * اى كه در تو تافته اين خور تمام
گر نشينم زير شاخ خشك سست * سبز مىگردد چو در روز نخست
افكند او بر فرازم بالوپر * مىخرامد بر سر من آن شجر
چونكه برخيزم ز پايش در زمان * خشك گردد همچو صدق زاهدان
با تو گفتم اى پدر من راز خويش * بازگو شرحش ابا دمساز خويش
گفت عبد المطّلب با آن پسر * كه بشارت بادت اى جان پدر
كه چنين امّيد دارم از خدا * كز تو آيد در وجود آن مقتدا
اين همه آثار انوار وى است * جسم تو جام است و جانش آن مى است
هركه ايمان آورد با وى درست * شاخ بخت و دولت از پهلوش رست
گر دهد آب محبّت با شجر * آسمانها بررود همچون قمر
ور ننوشد جام نصح آن سقا * شاخ بختش خشك گردد در ريا
هركه بيند سرّ حق در روى او * خاك گردد خاك اندر كوى او
بعد از آن آن خاك كانِ زر شود * زر چه باشد ، جان جانپرور شود
وانكه گوش آرد به گفتوگوى او * چشم او هرگز نبيند روى او
دردسر يابد هم از گفتار خويش * مىدهد پيوسته او آزار خويش
وانكه پيچد سر ز امر آن خديو * گر ملك باشد شود بىشبهه ديو
گفت ديگرباره آن شيرينسخن * كه روم گهگاه در بتخانه من
تا ببينم لات و عزّى در وثاق * زانكه دارم طعم كفر اندر مذاق
لات و عزّى بانگ گربه مىكنند * خادمان هم ريش خود برمىكنند
آن بتان گر به آواز اى پدر * فاش گويندم كه رو پرده مدر
زانكه ما را نيست با تو هيچ كار * زانكه اندر صلب تست آن شهريار
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٢٣