تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
درد اشكمشان گرفت آن گمرهان * از حسد كردند يك پيكى روان سوى مكّه تا ببيند آن نشان * پيك آمد برد با خود زهر جان خواستند آن بندهء آزادفرد * قتل آرندش به هنگام نبرد بنده‌اى كش داغ حق بر دل بود * بودن او در جهان مشكل بود دايما اين احمقان بىخبر * از حسد مىاوفتند اندر سقر هركجا باشد يكى بندهء خدا * مىبگيرندش ره پيش و قفا اهل شام از بهر آن شاه خبير * مى نخوردندى بجز زهر و زحير او فراغت داشتى از دشمنان * همچو عشقى كان بود در دل نهان نور احمد داشت بر روى چو ماه * خوش غنى بُد بهر آن پشت و پناه آن هلال دلربا چون گشت بدر * يافت اندر مكّه او بسيار قدر يوسف ثانى بد آن رشك قمر * چون كنم من وصف آن زيباگهر دختران بدرروى بىمثال * در رهش لاغر شدندى چون هلال بهر او زر گشته بدسيمايشان * بر فلك مىرفت وا ويلايشان چونكه نزديكش شدندى آن بتان * حق فرستادى ملايك در زمان همچو گاو شاخدار بوالعجب * لرزه بر آنها فتادى و هَرَب بازگشتندى غمين و دل‌كباب * همچو مخمورى كه بيند مى به خواب جسم جستند آن زنان شهوتى * خود چه داند عشق چبود علّتى
معنى
« يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ »
بشنو ، تا بدانى كه در عالم محبّت جبرى مىبايد بودن و در عالم عقل كار مىبايد كردن . بدان ، كه هرگاه كه حق تعالى خواهد كه بنده‌اى بنوازد ، حقيقت خود كه سوز عشق است ، به دو ارزانى دارد . آن نور حقيقت لشكر وسواس از شهرستان وجود آن بنده بيرون كند ، تا آن بنده شناخت پيدا كند . چون شناخت پيدا كرد ، آرام يافت . پس در ابتدا مطلوب طالب است ، كه در اين مقام بنده را اختيار نيست . طالب و مطلوب حق است . هرك را اين دولت همراه نباشد « 1 » چون دست در دامن زاهدان زند بىشك اين دولت بيابد .
هامش
( 1 ) . س : هركه را اين دولت نباشد همراه .