به حجاز رسيدم بر گرد كعبه مىگشتم پيرمردى مرا از طواف بازداشت و به مصلّاى ابراهيم برد و رازهايى به من بازگفت :
گفت با من كاى فقير بينوا * سود ندهد گفتوگو در راه ما
پير پيدا كن اگر مرد رهى * كاندرين ره درنمىگنجد صفا
از مكّه به مصر مىرود ، بانويى از اهل طريقت او را به قم رهبرى مىكند در جستوجوهايش به اردستان مىرسد و ساربانى كه در كعبه ديده بود او را به پير مرتضى اردستانى رهبرى مىكند و پير جمال پس از آزمونهاى سخت ، دل به دو مىسپارد و خرقه مىستاند و به ارشاد مىپردازد :
تا بديدم روى خوب مرتضى * يافتم آرام از آن باب صفا
شايد اين رباعى مصداق حالش باشد كه مىگويد :
از هشتصد و شصت و چهار بگذشت كه باز * از پرده برون افتاد مجموعهء راز
جز جان امير نيست واقف ز فقير * يعنى كه ز شمع پرس اين سوز و گداز
( ر - 124 )
بازتاب اوضاع سياسى در آثار پيرجمال
دوران زندگى پيرجمال مصادف است با دوران جدال خانوادگى تيموريان . شاهرخ تيمورى ( 807 - 850 ه ) پسر چهارم تيمور است كه بعد از پدر به حكومت رسيد . او را نخست « ماردين شاه » و بعد « جهانشاه » خواندند . بعد از مرگ تيمور و گزينش پيرمحمّد و خليل سلطان دودستگى ميان بازماندگان تيمور آغاز گشت . بخش غربى كه شامل امارات عربى و عراق و الجزيره و ارمنستان بود در اختيار جلال الدّين ميران شاه و پسرانش ابو بكر و عمر قرار گرفت جلال الدّين در برابر آل جلاير و تركمانان قرهقويونلو شكست خورد .
در بخش شرقى كه شامل خراسان و ماوراءالنّهر ( فرارود ) و نواحى اطراف بود وى به سرعت گرگان و سيستان و كرمان و فارس و عراق را به تصرّف درآورد و به انتقام كشته شدن برادرش ميران شاه به دست تركمانان قرهقويونلو ، در سال 823 به آذربايجان رفت .
با مرگ شاهرخ فرزندان وى را به نام اسكندر و جهانشاه به اطاعت آورد و حكومت آذربايجان را به جهانشاه واگذاشت ، امّا جهانشاه به نواحى اطراف حمله كرد . سلطانيه را گرفت شاهرخ به دفع او پرداخت و جهانشاه نزد برادرش به بغداد گريخت .