اى عزيز ، بدان كه در سرّ بندگى قابليّتى هست كه حق تعالى به آن قابليّت لحظهلحظه نظرهاى گوناگون غير مكرّر مىكند . از بهر آن نظرها خواجه اوّلين و آخرين بندگى اختيار كرد . حاليا بدان كه نورى كه به انبيا و اكابر مىسپردند ، عالم شرع بدان منوّر مىشد و آن نور كه در آن حال كه عبد المطّلب تشنه شد و آب زمزم نوشيد ، در آن حال به آب زمزم ريختند كه ذكرش در نظم گذشت ، آن نور اهل طريقت راست و آن نور كه در وقت اسماعيل عليه السّلام در قعر دريا بجوشيد و بازگشت تا آن ساعت كه عبد المطّلب ميل به سپردن نطفه كرد و ذكر آن نيز در نظم گذشت ، آن نور حقيقت است و اهل محبّت و اهل عشق دانند كه آنچه نوريست . گوش به نظم دار و شرح بندگى بشنو ، تا صاحب اسرار خواجه شوى .
نقل چنين است كه چون عبد اللّه به وجود آمد نقش پيشانى او اين بود كه عبد اللّه كه نور محمّد صلّى اللّه عليه و على « 1 » آله و سلّم به امانت به عهود و مواثيق در پشت وى مستودع است ، بدان جهت او را عبد اللّه نام كردند . و الحمد للّه ربّ العالمين .
چونكه عبد المطّلب بسپرد نور * گشت عاشق بر رخ آن تازهپور
از ميان ده پسر او برگزيد * كه سه نور متّصل در وى بديد
نذر با خود كرده بود آن راستگو * آن زمان كه كرد مى اندر سبو
كه اگر بدهد مرا حق ده پسر * مىكنم قربان يكى در رهگذر
چون دعايش شد قبول و مستجاب * خواست تا آن قرض خود بدهد جواب
گفت يا رب ده ستارهام دادهاى * نورها در سيرشان بنهادهاى
بىخبر از يكدگر در سير خود * مىرسد ز ايشان دلى بس نيك و بد
نذر كردهستم به جان فرمان كنم * تا از ايشان من يكى قربان كنم
در ميانشان هركه خواهى كن قبول * تا بيابد نذر من نقش وصول
شد مقرّر كه درآرد در ميان * قرعه تا بر روى كه افتد نشان
قرعه آوردند از بهر گشاد * قرعه شد بر نام عبد اللّه فتاد
سوخت جان و جسم عبد المطّلب * در چنين حالت كجا ماند محبّ
هامش
( 1 ) . س : اين كلمه را ندارد .