اى عزيز ، در اوّل كتاب گذشت كه عبد المطّلب شيبة الحمد نام داشت و به جهت آنكه تولّد آن عزيز در مدينه بود اسم بندگى يافت . شرح آن در محلّ خود « 1 » خواهد گذشت .
غرض حقيقت آن است و تنبيه و عارف شدن مبتديان . گوش به نظم دار و حسد را در خود راه مده ، تا لذّت از تجلّى نو بيابى ، كه حيات دل از تجلّى نو است . و السّلام « 2 » .
چونكه شد بيدار از خواب آن شريف * كرد عبد المطّلب ميل حريف
پيش عمرو آمد و زو دختر بخواست * كه هماندم ديده بود او خواب راست
در نكاح آورد آن پردهنشين * تا كه بسپارد به دو نور جبين
چونكه آب بحر و جو شد متصل * مىنشد آن نور وافى منتقل
زو امَيمه و بَرَّه و هم باب شاه * هر سه پيدا آمدند اى مرد راه
بود عبد المطّلب رويش منير * زانكه در وى بود آن بوى عبير
تا كه روزى شد پى آن صيد خام * كه به نخجيرش بُدى عادت مدام
چونكه فارغ گشت از نخجير و دام * تشنه بود و تفتهدل شد سوى جام
پيش زمزم رفت و جامى نوش كرد * نطفهء پالوده در وى جوش كرد
رفت نزد فاطمهء عمرو غنى * گنج شد بسپرد بىما و منى
حق تعالى آن زمان اى ارجمند * مايهاى در چاه زمزم او فكند
كرد عبد المطّلب بىهوش و مست * آن حيات زمزم ناديده دست
زندگى تازه در زمزم رسيد * اين كند هردم تجلّى جديد
شرح آن نورى كه كردم پيش ازين * بد رفيق شعلههاى هر جبين
سايهء نور خفى بُد نور روى * كه همىشد سو به سو و كو به كوى
آن بجز در صلب عبد اللّه نرفت * بىقدم در تاخت اندر ره نرفت
زان سبب آن نور جان مستور بود * كه نصيب آن شه مغفور بود
وجه ديگر بين اگر دارى بصر * كاين نصيب ديده است اى ديدهور
چونكه اسماعيل شد تشنهجگر * سوخت جان هاجر برگشته سر
رفت تا بهر ذبيح آب آورد * در دل شب نور مهتاب آورد
هامش
( 1 ) . س : گفته شود .
( 2 ) . س : و صلّى اللّه على خير خلقه محمّد و آله و سلّم .