نفس را قربان كند نى جان و دل * دل نبايد كرد محو آب و گل
خار بهر گل دهندش آب صاف * تا رود آن بوى گل در سرّ ناف
خار جايش نيست در ناف و جگر * خار بهر آتش است اى بىبصر
حكمت حق خلق و رحم انبياست * تا جدا سازند از هم چپّ و راست
بىمربى گر بود آل نبى * بىشكى گردد در آخر اجنبى
دست را در دامن دانا زنيد * تا كه بيخ هستى از بن بركنيد
اين غرور و مستى اين جاهلان * يك دو روزى بيش نبود در جهان
گر چو مردان روى در توبت كنند * لايق درياچهء رحمت شوند
ور بميرند اينچنين عاق و پليد * چون خر مرده به كف بايد كشيد
از كجا پيدا شد اين نام خران * نى بود خر فاش قربان سگان
لاجرم چون ذكر قربان در ميانست * جنس سوى جنس خود بىشك دوانست
نيك بنگر كز چه مى مستى مدام * شو مقيم آن طريق و آن مقام
گر به دنيا مايلى گرگ و سگى * تلخگوى و زشتخوى و بدرگى
ور به عقبى مايلى سادهدلى * قانعى و خودپرست و منبلى
ور هواى يار دارى جان بكن * چون شهيدان باش بىگور و كفن
بازگردم سوى عبد اللّه روم * راز يار بنده آگه شوم
بحرها در سينه آن بنده است * بس جواهرها در او آكنده است
هرچه در آفاق نقشش بستهاند * در مهار اشتر او بستهاند
آنچه اندر فهم نايد اى قريب * هست اندر جان جان آن حبيب
آن حبيب و آن گهرهاى نهان * لازم عبد اللّه آمد بىگمان
اللّه اللّه اى حريف راهجو * پيش عبد اللّه رو و اللّه جو
بنده شو تا ناظر اللّه شوى * وز خداى خويشتن آگه شوى
غرّهء اسم و حروف و زر مباش * چون تنى تو بيدل و بىسر مباش
تو مگو كه من خليفهزادهام * چون عَلَم اندر جهان استادهام
نيستى بهتر از آن درهاى صاف * كه چو آنها خود نيامد در مصاف
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١١٨