تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
نفس را قربان كند نى جان و دل * دل نبايد كرد محو آب و گل خار بهر گل دهندش آب صاف * تا رود آن بوى گل در سرّ ناف خار جايش نيست در ناف و جگر * خار بهر آتش است اى بىبصر حكمت حق خلق و رحم انبياست * تا جدا سازند از هم چپّ و راست بىمربى گر بود آل نبى * بىشكى گردد در آخر اجنبى دست را در دامن دانا زنيد * تا كه بيخ هستى از بن بركنيد اين غرور و مستى اين جاهلان * يك دو روزى بيش نبود در جهان گر چو مردان روى در توبت كنند * لايق درياچهء رحمت شوند ور بميرند اين‌چنين عاق و پليد * چون خر مرده به كف بايد كشيد از كجا پيدا شد اين نام خران * نى بود خر فاش قربان سگان لاجرم چون ذكر قربان در ميانست * جنس سوى جنس خود بىشك دوانست نيك بنگر كز چه مى مستى مدام * شو مقيم آن طريق و آن مقام گر به دنيا مايلى گرگ و سگى * تلخ‌گوى و زشت‌خوى و بدرگى ور به عقبى مايلى ساده‌دلى * قانعى و خودپرست و منبلى ور هواى يار دارى جان بكن * چون شهيدان باش بىگور و كفن بازگردم سوى عبد اللّه روم * راز يار بنده آگه شوم بحرها در سينه آن بنده است * بس جواهرها در او آكنده است هرچه در آفاق نقشش بسته‌اند * در مهار اشتر او بسته‌اند آنچه اندر فهم نايد اى قريب * هست اندر جان جان آن حبيب آن حبيب و آن گهرهاى نهان * لازم عبد اللّه آمد بىگمان اللّه اللّه اى حريف راه‌جو * پيش عبد اللّه رو و اللّه جو بنده شو تا ناظر اللّه شوى * وز خداى خويشتن آگه شوى غرّهء اسم و حروف و زر مباش * چون تنى تو بيدل و بىسر مباش تو مگو كه من خليفه‌زاده‌ام * چون عَلَم اندر جهان استاده‌ام نيستى بهتر از آن درهاى صاف * كه چو آنها خود نيامد در مصاف