تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
پيش اهل دل شهان روزگار * در نمىآرندشان اندر شمار تو چه دانى ناز و خوى اهل دل * كه نمىبينى بجز سيماى گِل گر روى يك دم به كوى اهل دل * خواب بيند نفس تو بازار گِل اى خوشا خوابى كه تعبيريش هست * تا كه رشتهء زندگى آرد به دست غرق خون و بلغم و آز و هوس * شير اندر خواب بيند چون مگس وانكه بيداريش عين غفلت است * آنكه بهر نفس اندر عزلت است دايما خواهد علم گردد علم * مىكشد از بهر پيدايى الم خواب آن بيچارگان مرده‌دل * نيست تعبيرش صريح و متّصل خواب پاكان نيز تعبيرش مپرس * كه جدا از ماتم‌اند و سوز و عرس خواب ايشان دان كه حالات دل است * آن دلى كه خالى از آب و گل است اول و آخر همىبينند فاش * ميل آن دارى بيا بيدار باش تا ببينى نور رخشان در بشر * كه بسى مخفيست درهم خير و شر گوش و دل پيش آر اى مرد سماع * تا كنى عقل فضولت را وداع چون شنيدى وصف انوار رسول * كه از اين نور است اين فرع و اصول صد هزاران نام دارد شاه ما * حق رسولش خواند بهر راه ما شرح اين انوار زاد راه ماست * تو حبيبش خوان در آنجا كه خداست هست در جان حبيب اى آشنا * نورى اندر پرده‌هاى بىصفا سير آن در پرده باشد دايما * عشق گويندش نه آثار هوا در دل هركو درآيد اين نظر * اسم و جسمش مىشود زير و زبر حاجتش نبود به تلقين و سؤال * زانكه سلطان است بر تخت وصال سير آن در راه و در سيما مجو * وين نظر در چشم نابينا مجو اين شكر اندر بلاد هند نيست * پيش عطّار اين بلوج « 1 » قند نيست خضر بىشك ره در اين چشمه نبرد * اين شراب ناب جز عاشق نخورد شرح اين چون خواجه آيد در ميان * بازگويم پيش آن سلطان جان
هامش
( 1 ) . ملك - س : ملوج .