تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
بحر عشق و كان عزّت جوش كرد * عقل آنجا حلقه اندر گوش كرد كف پاى آن لطيف نازنين * كفّ عشق آورد بر روى زمين ديد هاجر گفت زمزم اى حيات * كه ذبيحم مىدهد جان از برات چون شنيد آن زمزم از كام صنم * بحر عزّت رفت در كان كرم گر نگفتى زمزم آن درياى شور * آن زمان مىكرد در صحرا ظهور گشت پنهان تا كه اين ساقى ما * خوش به دور آورد اين جام عطا زان سبب پنهان شد آن پير حيات * تا به وقت شاه ما بخشد ثبات كاندر آن دور اى پسر اين خاكدان * بود پس بىرونق و بىروح و جان نطفه بود و مضغه بود و جان نبود * در ظهور اين قامت جانان نبود چونكه صبح روز شاه ما دميد * شيبة الحمد آن نظر در خود بديد خاك و خون از روى آنچه باز شد * دست آخر غالب آغاز شد چاه زمزم ساز كرد آن پيشوا * تا دهد اين روى عالم را صفا وقت آن آمد كه آن قدّ بلند * در بر آويزد دو زلف چون كمند شيبه آن آب محبّت نوش كرد * رفت و دست خود در آن آغوش كرد جمع شد آن هر سه نور از بهر شمع * تا شود آن شمع دل سالار جمع تا نماند هيچ ظلمت در جهان * پرده اندازد به روى اين و آن وانمايد عيب و ستّارى كند * با محبّان در نهان يارى كند بحر رحمت در جهان ريزان كند * جان مشتاقان خود بريان كند غافلان را همچو گل خندان كند * عاشقان را دنگ و سرگردان كند بر رخ آن خور فكن اى دل كسوف * كاين معانى مىنگنجد در حروف اين نصيب اهل قيل و قال نيست * قال را اين دولت و اقبال نيست اين مى اندر جام مخموران بود * تا شفاى جان رنجوران بود وصف او كن پيش چشم دوربين * مانع ذوق است چشم نوربين چونكه عبد المطّلب پيمان سپرد * روح عبد اللّه آمد گوى برد روى و موى شيبه چون كافور شد * كه از آن انوار صافى دور شد كوس عبد اللّه بر بامش زدند * سكّهء شاهى ابر نامش زدند