بحر عشق و كان عزّت جوش كرد * عقل آنجا حلقه اندر گوش كرد
كف پاى آن لطيف نازنين * كفّ عشق آورد بر روى زمين
ديد هاجر گفت زمزم اى حيات * كه ذبيحم مىدهد جان از برات
چون شنيد آن زمزم از كام صنم * بحر عزّت رفت در كان كرم
گر نگفتى زمزم آن درياى شور * آن زمان مىكرد در صحرا ظهور
گشت پنهان تا كه اين ساقى ما * خوش به دور آورد اين جام عطا
زان سبب پنهان شد آن پير حيات * تا به وقت شاه ما بخشد ثبات
كاندر آن دور اى پسر اين خاكدان * بود پس بىرونق و بىروح و جان
نطفه بود و مضغه بود و جان نبود * در ظهور اين قامت جانان نبود
چونكه صبح روز شاه ما دميد * شيبة الحمد آن نظر در خود بديد
خاك و خون از روى آنچه باز شد * دست آخر غالب آغاز شد
چاه زمزم ساز كرد آن پيشوا * تا دهد اين روى عالم را صفا
وقت آن آمد كه آن قدّ بلند * در بر آويزد دو زلف چون كمند
شيبه آن آب محبّت نوش كرد * رفت و دست خود در آن آغوش كرد
جمع شد آن هر سه نور از بهر شمع * تا شود آن شمع دل سالار جمع
تا نماند هيچ ظلمت در جهان * پرده اندازد به روى اين و آن
وانمايد عيب و ستّارى كند * با محبّان در نهان يارى كند
بحر رحمت در جهان ريزان كند * جان مشتاقان خود بريان كند
غافلان را همچو گل خندان كند * عاشقان را دنگ و سرگردان كند
بر رخ آن خور فكن اى دل كسوف * كاين معانى مىنگنجد در حروف
اين نصيب اهل قيل و قال نيست * قال را اين دولت و اقبال نيست
اين مى اندر جام مخموران بود * تا شفاى جان رنجوران بود
وصف او كن پيش چشم دوربين * مانع ذوق است چشم نوربين
چونكه عبد المطّلب پيمان سپرد * روح عبد اللّه آمد گوى برد
روى و موى شيبه چون كافور شد * كه از آن انوار صافى دور شد
كوس عبد اللّه بر بامش زدند * سكّهء شاهى ابر نامش زدند
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 114
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١١٤