آفتاب عقل و حكمت در جهان * خوش بتابد در درون كودكان
پيش رويش حاسدان عاجز شوند * راستى بينند امّا نگروند
كه حسودان از خدا آگه نىاند * دايما در قهر افعال حىاند
در درونشان هيچ نبود غير مار * هرزهگوى و هرزهگرد و هرزهكار
باز عبد المطّلب در كار شد * بهر حفظ نور آن دلدار شد
ترك زن كرد و نهان شد همچو ماه * گوش دل بنهاد بر امر إله
راى و فكر خود به كلّى دور كرد * روى اندر خالق آن نور كرد
در به روى آز و شهوتها ببست * شادمان در خلوت عصمت نشست
تا نبازد رايگان آن نور رو * هم نبيند رو و ديدار عدو
چونكه نطفه جمع شد در پشت او * رو به بيرون كرد آن مرد نكو « 1 »
سر گران شد باز و ميل خواب كرد * حجر رفت و روى در محراب كرد
چشم صورت بست و چشم دل گشاد * عين بيدارى است آن خواب اى عباد
ذكر قلب و فكر بىمكر اى فقير * ديدهها دل مىكند بىشك بصير
ذكر و تكرار زبان و فكر بد * مرد را در چاه ظلمت مىكشد
چون زبان جنبيد ، دل ناچيز شد * دل چه باشد صاحبدل نيز شد
بانگ زاغان بد بود اندر حرم * در حرم مگذار آثار صنم
دل به غايت نازك است « 2 » اى بىخبر * پيش اهل دل مجنبان بالوپر
در حريم پادشاهان جهان * كس نيارد سخت گفتن اى جوان
مىنباشد جز اشارات و ضمير * كه اشارت باشد آنجا دستگير
محرمان را خود اشارت نيز نيست * خوف دورى و بشارت نيز نيست
وصل و ذكر و فكر همخانه نىاند * غير مستان مرد ميخانه نىاند
خدمت ساقى رو و مى نوش كن * ذكر و فكر اندر بر خرگوش كن
باوجود آنكه شاهان زمين * گوش مىدارند سوى آن و اين
گر سگى بيرون خرگه عو كند * پاسبان آيد سرش را بركند
هامش
( 1 ) . س : بگو .
( 2 ) . ملك 1 و 2 : نار گشت .