پور هاشم زان شدى در حجر خواب * كه نمىديد آن شعاع آفتاب
گر بدى آن مضطرب بيناى نور * چون خليل او نيز رفتى در تنور
گر بدى نفسش جدا از لعب و لاغ * كى بُدى محتاج آن سرگين و زاغ
صدق نفس كافرش زاغى نمود * زانكه در آن دور كس چون او نبود « 1 »
همچو اهل زهد نور اندر جبين * داشت او همچون امانتدار چين
اهل زهد بىوقوف اى سادهدل * آبكى دارند اندر روى گِل
نور رو كه متّصل با دل نشد * زاهدى دان كه به حق و اصل نشد
نور ذكر و نور صوم و هم صلات * هست اينها جمله انوار صفات
جز محبت كان به حق و اصل شود * اين عملها جملگى باطل شود
يك دو روزى رخ نمايد چون علف * يا خورد گاويش يا گردد تلف
فعل اهل صورت اندر اين جهان * مىشود در صرف آب و خرج نان
زانكه بهر خلق مىبافند كار * خود كجا بتوان نمود آنها به يار
باز شد در خواب اندر حجر مير * تا شود عارف ز احوال ضمير
ديد ديگر بار خوابى بوالعجب * از شعار مهر سلطان عرب
جست از خواب آن امير بىقرار * مىفتاد از هر طرف مخموروار
ديد در ره كاهنهء دانشورى * قابلهء رمّالهاى بىهمسرى
چونكه آن مخمور ديد اندر گذار * گفت در چشمت همىبينم غبار
از چه لرزان گشتهاى و بىحضور * اى كه دارى بر جبين آن خطّ نور
گفت خوابى ديدهام بس سهمناك * هركه ديدى غير من گشتى هلاك
ديدهام زنجير پربند و گره * چون رسن بىپا و سر نى چون زره
كرده بودندى در اين پهلوم بند * چون كنم من شرح آن حلقه و كمند
اينقدر دانم كه بودش چار سر * سيرشان بُد بر خلاف يكدگر
يك سرش بد متّصل بر آسمان * وان دگر سر در ثرى گشته نهان
وان دگر در سوى مشرق برده دست * سلسلهء ديگر به مغرب در نشست
هامش
( 1 ) . س : چون او كس نبود .