تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
باز سُعدى خواست از بابش حَباب * كرد عقدا و به تعجيل و شتاب آمدند از آن زن بىكام زار * عاتكه و عبّاس و پس ديگر ضرار چون بزاد آن هر سه تن او نيز مرد * هر خزى كه رشته بُد با خود ببرد باز عبد المطّلب آن هاله نام * در نكاح آورد با عزّ تمام حمزه و حَجل و صفيه « 1 » از وىاند * آن دو ليكن در صف حمزه نىاند زانكه سرخيل شهيدان است او * جان سپار راه مردان است او هركه او در راه حق قربان شود * خاك و باد و آب و نارش جان شود گوسفندى مىكشند از خوف درد * سرخ مىگردد ز خونش روى زرد اين اشارت وان تصرف بهر آنست * تا بدانى تو كه حق فاش و عيانست خون حيوان زور انسان مىشود * جان كه قربان گشت ، جانان مىشود گر ببينى چهرهء ايثار تو * مىنگردى هيچ‌گه بيمار تو بلكه روح و جان بيماران شوى * سلسله گيسوى دلداران شوى اين روش وصف غزاى اصغر است * وصف غزو عاشقان خود ديگر است كفر صورت قصد ملك گِل كند * كفر عشق اى دوست قصد دل كند گر دلم بودى كنون در دست خويش * كردمى اثبات تيغ و سوز ريش اى رفيقان فكر اين بيدل كنيد * در پى آن دلبر كافر رويد درد دل پيدا كنيد اى رهروان * زانكه دربند سر است و قصد جان جان و دل در راه جانان باختن * صد هزاران بار به زين ساختن آن بت بت اشكن بت‌خوى من * كو حيات آبىست اندر جوى من در گلستان آوريد آن آب صاف * تا گل با خار گويد ترك لاف سوى عبد المطّلب رو اى دبير * تا ببينى در رخش نور ستير تا شوى ناظر به نور مصطفى * دل دهى با دلبران آشنا تا ز يمن آشنايان بصير * فاش بينى روى يار بىنظير وارهى از جور و تشويش خبر * بگذرى از خويش و از خلد و سقر
هامش
( 1 ) . ملك : صفيّه .