تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
ما ز پا افتاده‌ايم اى دستگير * رس به فرياد فقيران اى امير باز شد در خواب و گفتندش كه خيز * اين زمان روشن كنيم اين رستخيز چون شوى بيدار اى مرد امين * خون و سرگين جو به يك جا در زمين آن زمينى كه كلاغى ناگهان * بر سر سوراخ مور آيد طپان روبه‌روى آن بتان سرخ‌رنگ * يا تبر بردار يا يك لخت سنگ چند گز چاهى فروبر بىگمان * تا ببينى مخزن پيغمبران يافت عبد المطّلب انس تمام * شد صباح زود تا بيت الحرام شد مراقب يك زمان چون اهل حال * تا ببيند قدرت آن ذو الجلال در مقام حزوره گاوى عجب * پاش مىبستند با رنج و تعب در زمان ذبح برجست از ميان * خونش مىرفت از گلو و از دهان نيم كشته مىخميد و مىدويد * با چنان حالت سوى مسجد رسيد بر در مسجد بيفتاد آن بقر * در زمان قصّاب ازو برداشت سر گوشتش بردند و سرگين ماند و خون * زاغ آمد گشت در سرگين ، زبون زانكه سرگين لايق زاغان بود * مغز بهر طعمهء انسان بود زانكه انسان در پى دنيا نشد * چشم زاغان سوى حق بينا نشد زاغ بر منقار خود آورد زور * كرد سوراخ و عيان شد جاى مور چشم عبد المطّلب چون آن بديد * تيشه آورد و جبين درهم كشيد نور احمد زور بازويش بداد * جسم شد مأمور و نورش اوستاد نور احمد رهنماى و رهبر است * نور احمد خود كليد هر در است حارث آمد با پدر در كار شد * هركه شد تسليم برخوردار شد هر دو باهم راغب زمزم شدند * اهل دل بودند و خوش همدم شدند قوم او را جمله مانع مىشدند * بر رخ آن شاه ، تسخر مىزدند فاش مىگفتند اندر روى او * كاين طريق ابلهان است اى عمو هركه باشد پير او سرگين و زاغ * زود دربازد يقين ، شمع و چراغ در ميانشان فتنه و آشوب شد * گاه غالب گشت و گه مغلوب شد جهد و جدّ نيك مىكرد آن خديو * مىگشاد اهل دل و مىبست ديو
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 106 | پير جمال الدين محمد اردستانى / سيد ابو طالب مير عابدينى