ما ز پا افتادهايم اى دستگير * رس به فرياد فقيران اى امير
باز شد در خواب و گفتندش كه خيز * اين زمان روشن كنيم اين رستخيز
چون شوى بيدار اى مرد امين * خون و سرگين جو به يك جا در زمين
آن زمينى كه كلاغى ناگهان * بر سر سوراخ مور آيد طپان
روبهروى آن بتان سرخرنگ * يا تبر بردار يا يك لخت سنگ
چند گز چاهى فروبر بىگمان * تا ببينى مخزن پيغمبران
يافت عبد المطّلب انس تمام * شد صباح زود تا بيت الحرام
شد مراقب يك زمان چون اهل حال * تا ببيند قدرت آن ذو الجلال
در مقام حزوره گاوى عجب * پاش مىبستند با رنج و تعب
در زمان ذبح برجست از ميان * خونش مىرفت از گلو و از دهان
نيم كشته مىخميد و مىدويد * با چنان حالت سوى مسجد رسيد
بر در مسجد بيفتاد آن بقر * در زمان قصّاب ازو برداشت سر
گوشتش بردند و سرگين ماند و خون * زاغ آمد گشت در سرگين ، زبون
زانكه سرگين لايق زاغان بود * مغز بهر طعمهء انسان بود
زانكه انسان در پى دنيا نشد * چشم زاغان سوى حق بينا نشد
زاغ بر منقار خود آورد زور * كرد سوراخ و عيان شد جاى مور
چشم عبد المطّلب چون آن بديد * تيشه آورد و جبين درهم كشيد
نور احمد زور بازويش بداد * جسم شد مأمور و نورش اوستاد
نور احمد رهنماى و رهبر است * نور احمد خود كليد هر در است
حارث آمد با پدر در كار شد * هركه شد تسليم برخوردار شد
هر دو باهم راغب زمزم شدند * اهل دل بودند و خوش همدم شدند
قوم او را جمله مانع مىشدند * بر رخ آن شاه ، تسخر مىزدند
فاش مىگفتند اندر روى او * كاين طريق ابلهان است اى عمو
هركه باشد پير او سرگين و زاغ * زود دربازد يقين ، شمع و چراغ
در ميانشان فتنه و آشوب شد * گاه غالب گشت و گه مغلوب شد
جهد و جدّ نيك مىكرد آن خديو * مىگشاد اهل دل و مىبست ديو
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٠٦