آن زمان از بهر روسرخى خويش * نذر كرد آن دلقوى پشتريش
گر عطا فرمايدم حق ده پسر * من يكى قربان كنم در رهگذر
تا برآرد اين مرادم را خدا * هم نبينم از عدوى خود بلا
مرد قربانى بود پرزور و زفت * مرد قربان در چه خذلان نرفت
چون بكرد اين نذر با حق در زمان * دشمنان گشتند يار و مهربان
متّفق گشتند و خاك انگيختند * بهر آب آن خاكها مىريختند
از قضا ناگاه تيغ آمد پديد * اين اشارت كس ندانست اى شهيد
اين اشارت آن بُد اى جوياى راه * كه كشد سلطان ما تيغ و سپاه
صاحب شمشير باشد آن حبيب * هم بود قتّال و هم باشد طبيب
گوشهاى اهل غفلت در جهان * نشنوند آيات حق فاش و عيان
گر شنيدندى يقين آيات حق * كى شدندى قانع از حرف و ورق
هركه جانش غرق معنى شد چو حوت * مىننازد هيچ بر باد بروت
بهر آن شمشير جنگ آمد پديد * در ميان قوم او در من يزيد
چون بديدند آن سلاح باوقار * در حسد رفتند و كين و كارزار
جمله مىگفتند بخش ما بده * اى امير و سرور و سالار ده
گفت عبد المطّلب با ضرب و حرب * كآلت جنگست نى حلواى چرب
گر بدى حلوا و نان اى سادگان * دادمى اندر زمان من بخشتان
ليك اين تيغ است و بهر مفردانست * از براى بازوى آن شاه جانست
وقف بيت اللّه كردم اين متاع * اين بگفت و كرد ايشان را وداع
گشت مشغول چه زمزم دگر * تا كه پيدا كرد آن كان شكر
ليك اندر كام كوران كبود * طعم آن اى يار « 1 » ، شورابه نمود
رفت عبد المطّلب آنگاه چست * يك زن نيكو براى خويش جُست
در نكاح آورد آن زن اى عجب * بعد نه مه گشت پيدا بو لهب
چونكه آن ملعون رسيد آن زن بمرد * رفت لُبنى و ز دنيى برنخورد
هامش
( 1 ) . س : ماه .