خوش كمر بستند پيشش چون محب * خوش درآمد نيز عبد المطّلب
پادشاهان اقاليم جهان * متّفق گشتند فىالجمله عيان
غير كسرى حسود بىوقوف * كه نبد عارف ز مهر بىكسوف
چون ملالت يافتندى آن گروه * پور هاشم را ببردندى به كوه
سوى عبد المطّلب با دار و گير * مىشدندى چون غلامان با امير
با وسيلهء او سوى حق مىشدند * بر خيال خويش واثق مىبدند
نيز « 1 » مىكردند قربان با نياز * بهر قربان يافتندى عزّ و ناز
روى بت از خون قربانى خويش * سرخ كردندى كه هست آثار ريش
جمله سامان يافتى احوالشان * بس مناسب آمدى هر فالشان
حق تعالى مىدهد داد همه * مىرسد در وقت فرياد همه
كودكان را مىدهد آز و هوس * غايبان را مىدهد كوس و جرس
اهل خود را مىدهد رنج و بلا * زانكه با رنج است اين گنج و عطا
بهر عزّ نور سالار جهان * پيش بت هرگز نرفتى آن جوان
بعد از آن در خواب شد آن روسفيد * امر كردندش كه اى شاخ اميد
قصد چاه طيّبه كن اى امير * تا كه از اسرار ما گردى خبير
گشت بيدار و ندانست آن رموز * كه نبُد عارف دلش بر هر كنوز
هم در آن ساعت دو چشمش خواب رفت * بهر نسيان در تب و در تاب رفت
ديد ديگرباره آن حيران شده * كه فروبر زمزم شاه گِذه « 2 »
آن ذخيرهء شيخ اعظم اى غريب * خيز و رو سر باز كن بهر حبيب
باز شد بيدار و سر گيج و خراب * با دل بريان و با چشم پرآب
گفت يا رب اين رموز مشكل است * اين نه حدّ ماست احوال دل است
ما به خاك و خون و گِل آغشتهايم * اين دهد بر آنچه ما خود كشتهايم
اى كليد بند مشكلهاى ما * وى عليم نالهء دلهاى ما
اى دواى درد و رنجورى ما * وى شفاى دور مخمورى ما
هامش
( 1 ) . ملك : ذبح .
( 2 ) . ملك : كِذه - خانهسراى ؛ س : اى شاه كذه .