چونكه دانا كرد اوّل نفس خويش * ذكر دوران بعد از آن آورد پيش
گفت عبد المطّلب را آن زمان * كه برو اهل مواضع را بخوان
پيشم آور اوّلا اهل قريش * تا نمايمشان ره بازار عيش
تربيت فرمود و كردندش قبول * خوش درآيد نصح بىغش در عقول
ناصحان بىطمع اى راستجو * در جهان كمتر طلب با فعل و خو
چون دهان پاك دارى اى عميد * هان مبر نام لئيمان پليد
روى خوبان بين و با خوبان نشين * تا نگردى هر زمان خوار و غمين
بر خلاف اين مكن اى جان باب * كه بخواهند از تو يكيك اين حساب
ورنه رو پيرى مجو ميرى مكن * سرورى با عقل تدبيرى مكن
گر به جاى آرى تو اين آدابها * با تو باشد دايم الهام خدا
حاجتت نبود به تلقين زبان * وارهى از گاهوارهء كودكان
وقت آن آمد كه خور سر برزند * مُهرِ نور خويش بر كشور زند
تا جهان روشن شود از پرتوش * هم كنند اين عاشقان با يار غش
غنچهء دل بشكفد ، خندان شود * تا كه بويش عطر سرمستان شود
بعد از آن اهل قريش آورد پيش * گفت تلقينى دگر با قوم خويش
گفت كاين فرزند من يار شماست * پاسبان است و نگهدار شماست
هست در پيشانى او نور پاك * كم فتد درّى چنين بر روى خاك
جاى خويشش مىنشانم اى مهان * سر مپيچانيد زين حكم و نشان
و آن عَلَم كه هست ميراث نزار * هم كمان آن ذبيح استوار
نيز مفتاح همه بتخانهها * مىدهم با او كه باشد پيشوا
بىرضاى او منوشيد آب و نان * عيب خود از وى مپوشانيد هان
پرده بر روى گناهان مفكنيد * عهد ما و روى خود را مشكنيد
آل اسماعيل و اولاد خليل * به كه كم باشند در عالم رذيل
باز اگر با زاغ پرواز آورد * زاغ ، باز شاه در آز آورد
متّفق باشيد باهم در طريق * عاقل آن باشد كه نبود بىرفيق
جمله از روى ادب برخاستند * بهر خدمت خويش را آراستند
مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: پير جمال الدين محمد اردستانى
ص١٠٤