گفت . و صلّى اللّه على محمّد « 1 » .
چونكه عبد المطّلب بيدار شد * پيش باب آن هاشم سردار شد
گفت هاشم با پسر كاى حقشناس * از كجا آوردى اين نورين لباس
آن چنانچه رفته بد در پيش باب * بازگفت او حال بيدارى و خواب
ماند هاشم زان حكايت در شگفت * دست پور آنگه به دست خود گرفت
برد پيش كاهنه آن پور خويش * تا نمايد نور پور و زور خويش
گفت با آن كاهنه اسرارها * كه ازو پيدا همىشد بارها
كاهنه گفتا خداى آسمان * امر كرده از براى اين جوان
كه بخواهد او زنى همكفو راد * تا نيفتد ناگهان اندر فساد
كاندرو پيداست نورى بس غيور * كه جهان گردد ازو پرنار و نور
شعلهها خواهد زدن اين نور صاف * كس ابا اين برنيايد در مصاف
هاشم از بهر پسر اندر زمان * دختر عامر طلب كرد اى فلان
در نكاح آورد و خانش برد زود * برد فرمان آنچه حق فرموده بود
حارث از آن زن پديد آمد يقين * زن سپرد آن روح و خود شد در زمين
باز عقد هند بنت عمرو كرد * چند روزى از وصالش بربخورد
بعد از آن هاشم به خود در ضعف ديد * كه رخش شد زرد و قدّش درخميد
خواند عبد المطّلب در پيش خويش * گفت با او وصف نوش و شرح نيش
تا تواند يك دو روزى شاد زيست * هم بداند كآمدن رفتن ز چيست
پيش نيكان خدمت و يارى كند * با بدان ترك دلآزارى كند
با يتيمان رحم و غمخوارى كند * با انيسان لطف و دلدارى كند
استخوان با سگ دهد با گربه موش * مغز با جانان دهد گه با وحوش
تا كه باشد در همه عالم خوشيش * هم نپردازد به خود همچون كشيش
زانكه هركو خود خورد خودبين بود * همنشين مزبله و سرگين بود
وانكه جان ايثار كرد اندر جهان * سربلندى يافت پنهان و عيان
هامش
( 1 ) . س : و صلّى اللّه على النبى الأمّيّ العربى محمّد و على آل محمّد و سلّم .