تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
گفت . و صلّى اللّه على محمّد « 1 » .
چونكه عبد المطّلب بيدار شد * پيش باب آن هاشم سردار شد گفت هاشم با پسر كاى حق‌شناس * از كجا آوردى اين نورين لباس آن چنانچه رفته بد در پيش باب * بازگفت او حال بيدارى و خواب ماند هاشم زان حكايت در شگفت * دست پور آنگه به دست خود گرفت برد پيش كاهنه آن پور خويش * تا نمايد نور پور و زور خويش گفت با آن كاهنه اسرارها * كه ازو پيدا همىشد بارها كاهنه گفتا خداى آسمان * امر كرده از براى اين جوان كه بخواهد او زنى هم‌كفو راد * تا نيفتد ناگهان اندر فساد كاندرو پيداست نورى بس غيور * كه جهان گردد ازو پرنار و نور شعله‌ها خواهد زدن اين نور صاف * كس ابا اين برنيايد در مصاف هاشم از بهر پسر اندر زمان * دختر عامر طلب كرد اى فلان در نكاح آورد و خانش برد زود * برد فرمان آنچه حق فرموده بود حارث از آن زن پديد آمد يقين * زن سپرد آن روح و خود شد در زمين باز عقد هند بنت عمرو كرد * چند روزى از وصالش بربخورد بعد از آن هاشم به خود در ضعف ديد * كه رخش شد زرد و قدّش درخميد خواند عبد المطّلب در پيش خويش * گفت با او وصف نوش و شرح نيش تا تواند يك دو روزى شاد زيست * هم بداند كآمدن رفتن ز چيست پيش نيكان خدمت و يارى كند * با بدان ترك دل‌آزارى كند با يتيمان رحم و غمخوارى كند * با انيسان لطف و دلدارى كند استخوان با سگ دهد با گربه موش * مغز با جانان دهد گه با وحوش تا كه باشد در همه عالم خوشيش * هم نپردازد به خود همچون كشيش زانكه هركو خود خورد خودبين بود * همنشين مزبله و سرگين بود وانكه جان ايثار كرد اندر جهان * سربلندى يافت پنهان و عيان
هامش
( 1 ) . س : و صلّى اللّه على النبى الأمّيّ العربى محمّد و على آل محمّد و سلّم .