در پناه خانهء حق خفته بود * خلعت حق يافت آن زيباوجود
هركه او در سايهء مردان گريخت * رشتهء او و خدا نتوان گسيخت
سايهء مرد خدا ، فضل خداست * در ره حق غير از اين باد هواست
در پناه حق رو و خوش خواب كن * تا بيابى خلعت و الطاف كن
كسب و كار و گفتوگوى و انتظار * اى قريب يار ، جمله واگذار
گوش بربند و به چشم دل فزا * تا شوى زنده به ديدار خدا
اين طريق آشنايان است و بس * گوش كر آگه نگردد زين جرس
اى عزيز ، بدان كه آنها كه به علم اليقين رسيدند و قانع شدند ، فى الحقيقة نابيناياناند ، از بهر آنكه تربيت از زبان گرفتهاند . پير مىبايد كه بر خلاف اهل صورت تربيت مريد كند . بايد كه به كلّى راه كوشش دربند كند ، و چشم طالب را به نور محبّت روشن كند تا به عالم شهود رسد تا شياطين انس و جن از يكدگر فرق تواند كرد ، كه علم عالمها آموختن هيچ حاصل ندارد بجز در قيد تقليد ماندن . اگر در پيش كورى بگويند كه خراسان شهريست و تبريز شهرى و ذكر هفت اقليم پيش او بكنند و آن كور اسامى آن شهرها ياد گيرد ، نتواند كه به كسى بنمايد و اگر بيگانهاى از روستا به شهرستان آيد و پيش معلّمى رود و خواهد كه قرآن بياموزد ، اگر معلّم خواهد كه او را به عالم حروف آورد تا سواد خوان شود ، روستايى مشكلش باشد كه در روستا عادت به راه گوش كرده باشد و حروف شناختنش مشكل باشد . هرچند كه چنين باشد چون استاد سعى بكند و حجاب از پيش او بردارد تا حروف بشناسد ، چون راه به حروف برد كتابهاى اوّلين و آخرين تواند كه بخواند و اگر راه به حروف نبرد هرچه از راه گوش ياد گرفته باشد چون پيش چشم او دارند ، نداند كه چيست . اهل تقليد همه چنيناند . آنها كه قول ناصحان قبول كنند نورى در پيشانى ايشان به عاريت پيدا مىشود . پس سعى كن و استادى پيدا كن كه چشمت روشن كند و دلت دانا گرداند به مدد چشم ، نه به مدد گوش ، تا راه به كليّات برى . گوش به نظم دار و چشم بگشا و در حكايت عبد المطّلب نيك تأمّل كن . باشد كه مصطفى را صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم بشناسى ، كه اين شناخت كه تو دارى پيش دانايان نمىتوان