تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصباح الأرواح ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
نيست ظاهر عقد و عهد اهل دل * كه نمىسازند خانه ز آب و گل تا زمان احمد آن نور صفا * بود دربند امانت اى كيا خير و شر بر جاى خود كرد او رقم * گشت تصوير جهان جفّ القلم اهل شرع و اهل بازار اى حسن * كو مجنبيد از مقام خويشتن يا كه ننشينند بر سوى دكان * يا كه بگذارند سگ با استخوان مرد بايد بود يا زن اى دودل * تا نگردى همچو نامردان خجل در زمان شاه ما هم بوده‌اند * كه گِل اندر روى خور اندوده‌اند سيم و زر بر مصطفى بگزيده‌اند * حاش للّه كى جمالش ديده‌اند صد هزاران بار كردم توبه فاش * كه نيارم بر زبان اهل معاش « 1 » كه خيال و فكرت اهل معاش * نيست اندر صفّ اهل درد جاش ليك چاره نيست زين در رهگذار * كز قدوم شاه مىخيزد غبار ذكر هاشم كن كه با نور هداست * كيسهء نقد وجود مصطفاست نور هاشم فتنه در عالم فكند * در ميان حاسدان ماتم فكند هاشم آنگه رفت چشمش سوى خواب * تا كه يابد از سؤال خود جواب با دلش گفتند اندر خواب خوش * كاى نمازى ، بازجو محراب خوش عقد كن سلمى عمر و پور زيد * تا رهد انوار آن سلطان ز قيد برد در عقد آن خديجه وقت خويش * تا بيابد راحتى از بخت خويش هم فصاحت داشت آن زن هم جمال * عقل و حلمش بود و خُلق با كمال گشت پيدا باز عبد المطّلب * مه فرورفت و خور آمد در عقب نور سيّد بر جبينش همچو ماه * شعشعه مىزد به فرمان إله شيبةالحمدش همىخوانند خلق * در رخش حيران همىماندند خلق چون‌كه بالغ گشت آن ماه بلند * خواب شد در حجر « 2 » شاه ارجمند چون‌كه شد بيدار آن منظور غيب * حلّه‌اى پوشيده بد بىشكّ و ريب حلّه‌اى بس خوب و خوش‌آراسته * راست بد بر قدّ آن نوخاسته
هامش
( 1 ) . س : عقل . ( 2 ) . ملك : حجره .