نيست ظاهر عقد و عهد اهل دل * كه نمىسازند خانه ز آب و گل
تا زمان احمد آن نور صفا * بود دربند امانت اى كيا
خير و شر بر جاى خود كرد او رقم * گشت تصوير جهان جفّ القلم
اهل شرع و اهل بازار اى حسن * كو مجنبيد از مقام خويشتن
يا كه ننشينند بر سوى دكان * يا كه بگذارند سگ با استخوان
مرد بايد بود يا زن اى دودل * تا نگردى همچو نامردان خجل
در زمان شاه ما هم بودهاند * كه گِل اندر روى خور اندودهاند
سيم و زر بر مصطفى بگزيدهاند * حاش للّه كى جمالش ديدهاند
صد هزاران بار كردم توبه فاش * كه نيارم بر زبان اهل معاش « 1 »
كه خيال و فكرت اهل معاش * نيست اندر صفّ اهل درد جاش
ليك چاره نيست زين در رهگذار * كز قدوم شاه مىخيزد غبار
ذكر هاشم كن كه با نور هداست * كيسهء نقد وجود مصطفاست
نور هاشم فتنه در عالم فكند * در ميان حاسدان ماتم فكند
هاشم آنگه رفت چشمش سوى خواب * تا كه يابد از سؤال خود جواب
با دلش گفتند اندر خواب خوش * كاى نمازى ، بازجو محراب خوش
عقد كن سلمى عمر و پور زيد * تا رهد انوار آن سلطان ز قيد
برد در عقد آن خديجه وقت خويش * تا بيابد راحتى از بخت خويش
هم فصاحت داشت آن زن هم جمال * عقل و حلمش بود و خُلق با كمال
گشت پيدا باز عبد المطّلب * مه فرورفت و خور آمد در عقب
نور سيّد بر جبينش همچو ماه * شعشعه مىزد به فرمان إله
شيبةالحمدش همىخوانند خلق * در رخش حيران همىماندند خلق
چونكه بالغ گشت آن ماه بلند * خواب شد در حجر « 2 » شاه ارجمند
چونكه شد بيدار آن منظور غيب * حلّهاى پوشيده بد بىشكّ و ريب
حلّهاى بس خوب و خوشآراسته * راست بد بر قدّ آن نوخاسته
هامش
( 1 ) . س : عقل .
( 2 ) . ملك : حجره .